قرب الهى كه اقصاى مقاصد و انجح مآرب است رسيدن . و هر گاه بنده به شرايط بندگى عمل كرد و در صدد اين شد كه مفاد لفظ « عبد » را به عمل آورد ، پس به مقتضاى تربيت و مقتضاى كريمهء : * ( وَالَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا ) * ( عنكبوت - 69 ) ، بر حضرت او عزّ شأنه ، لازم است كه او را در اين اراده مدد و اعانت نموده ، اسباب وصول به خود را كه عبارت از توفيق است ، از براى او مهيّا كند و به اين مقصد عالى رساند . پس بنا بر اين مقدّمات ، معنى حديث شريف ( و الله اعلم ) اين است كه : عبوديت جوهرى است كه كنه او ربوبيّت است . چرا كه از مقدمات مذكوره معلوم شد كه عبوديّت از ربوبيّت منفكّ نيست و ربوبيّت از عبوديّت منفكّ نه ، چه هر گاه بندهء ضعيف ، آن چه لازمهء بندگى و شرايط عبوديّت است بجا آورد ، به حضرت بارى تعالى هم به مقتضاى عدالت يا تفضّل ، لازم است كه آن چه لازمهء ربوبيّت است نسبت به او به عمل آرد . پس بنا بر اين حلّ مراد از « بودن ربوبيّت كنه عبوديّت » عدم انفكاك أحدهما است از ديگرى .
و اين حلّ خالى از بعد نيست ، چرا كه اطلاق « كنه » بر « عدم انفكاك » بسيار بعيد است . و ديگر آن كه متبادر از لفظ « ما » موصوله است نه نافيه ، و حمل بر نافيه بسيار بعيد است .
و نيز به تقدير بودن لفظ « ما » موصوله ، احتمال حلّ ديگر دارد ، غير حلّ اوّل ، و مراد اين باشد كه : عبوديّت جوهرى است كه حقيقت او ربوبيّت است ، چرا كه عبوديّت به مذهب اهل ذوق و تصوّف ، مركَّب است از امكان و وجوب امكان كه امر اعتبارى است ، دخل در حقيقت ممكن ندارد . پس حقيقت ممكن ، نيست مگر واجب ، چنان كه عارف قيّومى شيخ محمود شبسترى ( ره ) ، فرموده :
چو ممكن گرد امكان برفشاند
بجز واجب دگر چيزى نماند
چرا كه همهء موجودات ، به مذهب ايشان مظاهر و شئونات وجود واجب هستند و به محض انتساب و ارتباط به وجود حقيقى ، موجودند . چنان كه بعضى از اهل اشراق ، أجسام صيقليّه مثل آب و آتش و آينه را مظاهر صور مثاليّه مىدانند ، و بعضى از حكما ، مثل افلاطونى را عبارت از اين صور مىدانند . بنا بر اين مسلك ،