تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إيقاظ النائمين — صفحة مقدمه 21

مساهمون:

صمقدمه ٢١
سريان حقيقة الوجود في الموجودات المتعينة والحقائق الخاصة » در كتاب أسفار الأربعة بدان اشاره كرده : قال الشيخ المحقق صدر الدين قونوى : الوجود مادة الممكن وهيأة المتهيأة له بحكمة الموجود العليم الحكيم . . . ودر ايقاظ النائمين : كما صرح به بعض المشايخ . . . حيث قال : الوجود مادة الممكن وهيأة المتهيأة له بحكمة الموجد العليم الحكيم . . . كاتبان محترم هردو ، اين واژه را بدين‌گونه نوشته‌اند : « إلهية المهيات ! » به‌همين مورد بسنده مىكنم كه مشت نمونهء خروار است . 2 - چون غالب نسخه‌هاى خطى دوران قاجاريه وبالأخص متون فلسفي وعرفانى ، مشحون از غلطهاى كتابتي است ، حقير نظري دارد كه درم عرض ارزيابى صاحب‌نظران آگاه قرار مىدهد : مىدانيم كه از أواسط عصر قاجاريه ، حوزه‌هاى تدريس فلسفه ، نخست در أصفهان وسپس در تهران ، گرمى بازار گذشته را بدست مىآورند ؛ لابد اين داستان را شنيده‌ايد كه خاقان مغفور ، آخوند ملاعلى نوري بزرگترين أستاذ فلسفهء زمان را ، براي تدريس در مدرسهء خان مروى كه ساختمان آن به‌تازگى پايان يافته بود ، از أصفهان به تهران دعوت مىكند ، آخوند در پاسخ به شاه مىنويسد : در أصفهان دو هزار نفر حمت ، مىخوانند كه چهار صد نفر بل متجاوز ، شايستهء حضور مجلس درس اين دعا گويند ودر مجلس درس حاضر مىشوند وبدين ترتيب از آمدن به تهران عذر مىخواهد . شاه دوباره بدو نامه مىنويسد واز وى مىخواهد كه يكى از تلاميذ خود را به دارالخلافه اعزام كند . آخوند نوري ، ملا عبد الله زنوزى را مىفرستد وخلاصه حوزهء تدريس فلسفه در تهران با تدريس ملا نضج مىگيرد . چون بيشتر مباحثات بر محور آثار صدرالمتألهين دور مىزده ، طبعا مورد پسند خاطر بعضي از علماء قشرى نبوده است . در سطور گذشته اشاره‌اى هر چند كوتاه ، به داورى علامه نوري صاحب مستدرك در حق ملاصدرا نموديم . اين عالمان سخت از گسترش حوزه‌هاى فلسفه كه به بيدارى واستقلال فكرى جوانان مىانجاميد هراسان بوده‌اند وبا نفوذي كه در دربار قاجاريه وعمال حكومت داشتند ، پيوسته مضايقى براي طلاب واساتيد فلسفه ايجاد مىكردند . شايد بدين سبب بوده كه ملا عبد الله زنوزى چند صفحها ز ديباچهء أنوار جليه را از بيم جان وبه اميد نان ، به ستايش خاقان مغفور اختصاص داده است . البتة آقا على مدرس فرزند بزرگوار أو تا اين پايه ستايشگرى نكرده اما با شاهزادگان قاجار مراوداتى داشته وكتاب بدايع الحكم را به نام عمادالدوله بديع الملك ميرزا كه جوان مستعدى بوده ، تصنيف كرده است . يقينا طلبهء گمنام وهوشمندى هم به درسا ومىآمده كه شور وحالي بيش از عماد الدولة داشته ، ولى أستاذ ، مصلحت وقت را چنان نمىديده كه كتابي به خاطر پرسشهاى بعضي از طلاب به رشتهء تحرير كشد !