و فرقهاى هم در ميان اين دو در لرزشند و بمانند پيروان سامرى باشند ميگويند بما دست نزنيد ، پيشواشان اشعرى باشد « 1 » .
و اخبار عبد اللَّه بن عمر « 2 » را كه نميتوانست همسر خود را طلاق دهد ، آنكه از بيعت با امير مؤمنان ( ع ) وانشست و با آن حضرت بيعت نكرد و پس از آن آمد بسوى حجاج و شبانه در خانهء او را كوبيد و گفت دستت را بده تا با تو ( كه نمايندهء عبد الملك مروانى ) بيعت كنم براى امير مؤمنان عبد الملك زيرا من از پيغمبر خدا ( ص ) شنيدم
هامش
( 1 ) اين تعبير كنايه از رانده شدن از اجتماع است كه حضرت موسى بدان سامرى را كيفر داد و گفت برو بيرون از ميان جميع بنى اسرائيل و بگو كسى به تو دست نزند .
( 2 ) پسر عمر بن خطاب و صحابى معروفى است ، سنىها او را با ورع و دانش شمردند ولى نشانهء ورع او همين بيعت براى عبد الملك است بوسيلهء حجاج معروف به شرحى كه حجاج هم او را تخطئه كرده و بىورع شمرده و داستان بيعت او از گلزار محقق كاشانى چنين است :
چون حجاج بمكهء معظمه در آمد و ابن زبير را بدار زد عبد اللَّه بن عمر نزد او رفت و گفت دست خود را دراز كن تا براى عبد الملك مروان بيعت كنم و قريب حديثى را كه در متن است بيان كرده ) حجاج پاى خود را دراز كرد و بابن عمر گفت پاى مرا بگير زيرا كه دستم مشغول است ، ابن عمر گفت آيا مرا مسخره مينمائى ؟ ! حجاج بوى گفت : اى احمق بنى عدى تو با على بن ابى طالب بيعت نكردى و امروز مىگوئى كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد حقا كه چون زمان جاهليت مرده است آيا على بن ابى طالب امام زمان تو نبود به خدا قسم كه تو براى اين گفتهء پيغمبر ( ص ) نزد من نيامدى بلكه از خوف اين درختى كه ابن زبير بر فراز آنست و بدار آويخته شده آمدى ( بطور خلاصه از هديهء محدث قمى ) .