آيهء 50 سورهء الكهف است ) .
و از عجيب امرشان و عناد آشكارشان اينكه عمل باخبار آحاد را واجب شمرند و تواتر و قرينهء موجبهء علم را در عمل بخير شرط ندانند ولى چون خبرى از يكى از خاندان نيك و امامان پاك اهل بيت نبوت و معدن علم و حكمت عليهم السلام به آنها رسد گوش بدان ندهند و كسى كه بدان اعتماد كند او را وانهند و از خود برانند و نزد آنان از خبر واحد هم پائينتر باشد و ضعيفتر ، و مقدم شمارند بر قرآن اخبار ابى هريره را كه پيغمبر ( ص ) به او فرمود : راستش در وجود تو يك شعبهايست از كفر .
و اخبار مغيرة بن شعبه را كه سه عادل نزد عمر بن خطاب بزنا كردن او گواهى دادند و گواه چهارم « 1 » سخن دو پهلو گفت و پت پت كرد در اداى گواهى و او را از حد ( سنگسار ) نجات داد .
و اخبار ابى موسى اشعرى فتنه انگيز و گمراه كن امت را كه پيغمبر ( ص ) خبر داد او پيشواى فرقهء مرتدانست و فرمود در روايت حذيفه از سلمان : شما امت البته به سه فرقه از هم جدا شويد : يك فرقه بر حق باشند و باطل در آنها رخنه ندارد ، مرا دوست دارند و دوست دارند خاندان مرا و بمانند طلاى احمرند كه صاحبش آنها را در بوتهء آب كند و جز خوبى بر آنها افزوده نگردد .
و فرقهء ديگر بر باطل و ناحق كه حق در آنها هيچ نفوذى ندارد ، دشمن دارند مرا و دشمن دارند خاندان مرا . نمونهء آنان چون تيكهء آهن است كه صاحبش در كوره نهد و جز بدى بر آن نيفزايد .
هامش
( 1 ) گواه چهارم زياد بن ابيه بود كه چون بمحضر عمر وارد شد عمر به او گفت چهرهء مردى را بينم كه بوسيلهء او يكى از اصحاب رسول خدا رسوا نشود و او مطلب را فهميد و در اداى گواهى كوتاه آمد و بطور صريح بيان نكرد كه به چشم خود ديده كه مغيره دخول كرد بام جميله ، همين قدر گفت ديدم با او خوابيده و دخول را كتمان كرد و عمر هم آن سه گواه پيش را هر كدام هشتاد تازيانه كه حد قذف است بزد و مغيره را تبرئه كرد .