خليفه شد بر كارهائى كه پيغمبر ( ص ) به او واگذار نكرده بود و اگر اين تعبير روا باشد بايد روا دارند كه بگويند : امير رسول خدا براى آنكه آن حضرت او را امير نكرده يا قاضى رسول اللَّه براى كسى كه پيغمبر ( ص ) او را قاضى نكرده و يا وصى رسول اللَّه براى كسى كه او را وصى نكرده .
و امير مؤمنان اظهار شگفتى كرده از اينكه ابى بكر براى خود خواهش الغاء بيعت ميكرد و خود را در امر خلافت بىلياقت ميشمرد و هنگام مرگش عمر را بجاى خود گمارد آنجا كه آن حضرت ( در خطبهء شقشقيه ) فرموده :
شگفتا از اينكه در اين ميانه كه در زندگى خود طلب ميكرد او را از بيعت خود واخواهند و كنار كنند بناگاه خلافت را براى ديگرى وابست پس از مردن خودش .
و شخص خردمند ميداند كه اين دو كار در نهايت تناقضند و با هم مخالفند زيرا استقاله و واخواهى بيعت دلالت دارد بر بيزارى و ناخواهى خلافت و نص و تصريح بر نصب ديگرى بجاى خود دلالت دارد بر خواستن خصوصى و رغبت در آن .
و عجيب اينست كه پيغمبر ( ص ) هنگام وفاتش اسامة بن زيد را فرمانده كند بر گروهى از اصحابش كه ابو بكر و عمر هم در آن گروه نامبرده بودند و آنگه پيغمبر فوت كرد و اسامه را بر كنار نكرده بود و او را امير رسول اللَّه نخواندند و گروهى جمع شدند و ابو بكر را پيشوا كردند بر مردم ديگر و او را خليفهء رسول خدا ناميدند و روايت است كه اسامه روزى به ابو بكر خشم كرد و گفت : رسول خدا ( ص ) مرا بر تو فرمانده ساخته چه كسى تو را بر من خليفه نموده ؟
و ابو بكر بهمراه عمر رفتند نزد اسامه و او را راضى نمودند و گويا اينكه عمرانه او را امير و فرمانده ناميدند .
و از عجيب امرشان اينكه عمر بن خطاب را فاروق ناميدند و هيچ كدام آنها در بخشش اين نام به دو دليلى ندارند و مؤيد آن را شبهه دليلى هم در دست نيست و روايتى در باره آن وجود ندارد و دليلى نيست كه آن را به عمر بچسباند و از يكى از كارهايش هم كه او را سزاوار آن كرده باشد باز گرفته نشده و امير مؤمنان على بن
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: أبي الفتح محمد بن علي الكراجكي
ص٣٢٤