در گفتگو ، و بانصاف از تجاوز و بنرمش از جفاجوئى ، و باظهار دوستى از كينهء دشمنان ، و بنزديك شدن به ديگران از گردنفرازى ، و بميانه روى در كارها از آلودگى به عيبها .
119 - و روايت است كه : نه خصلت فضل و كمالند و دوستى آور و مايهء تقرب به خدا و ثواب بردن :
بخشش به نيازمند ، كمك بكمك خواه ، احوال پرسى از همسايگان ، خوشروئى با برادران ، رعايت كسى كه غايب است در بازماندگان ، پرداخت سپرده بسپارنده ، حقگزارى در هر معامله ، خوشروئى در معاشرت و گذشت در حال قدرت ( بر انتقام ) .
افلاطون بيكى از شاگردانش بده خصلت سفارش كرد و گفت :
1 - رياست بر همشهريهاى خود را هرگز پذيرا مشو .
2 - در بارهء يك كار كوچك مسامحه مكن در صورتى كه مىشود فزونى گيرد .
3 - با مرد خشمگين بگو مگو مكن كه او را به لجبازى بكشانى .
4 - دو كس را در خانهء خود گرد مياور كه با هم در غلبه كشمكش دارند .
5 - از زمين خوردن ديگرى شادى مكن زيرا ندانى روزگار با تو چه خواهد كرد .
6 - در حال پيروزى مغرور مشو زيرا ندانى كه روزگار چگونه بر تو ميچرخد .
7 - خطاء ديگرى را بمسخره مگير و بدان شوخى مكن زيرا تو زبانت را نتوانى نگاهداشت .
8 - خطاء مردم را برخورد كن براستى و درستى كه در ذات خودت هست .
9 - دوستى خود را تنها يكباره برفيقت بخشش مكن . « 1 »
هامش
( 1 ) اخبار چندى بدين مضمون وارد شدهاند و منظور اين اخبار اينست كه هر دوستى شايان آن نيست كه يكباره به دو دل بدهى و همهء اسرار خود و سازمان زندگى خود را به او فاش سازى زيرا بسيار دوستانند كه در پيشامد روزگار دشمن ميشوند و اگر بهمهء اسرار انسان آگاه باشند از نقطهء ضعف به انسان يورش برند و او را بيچاره كنند و دوستى بايد خرده خرده پيش رود تا بيك دوستى كامل پايدار برسد .
چنانچه دشمنى هم با يك برخوردهاى جزئى پيدا مىشود كه بسا تبديل بدوستى مىشود و نبايد در دشمنى بدى كردن را به آنجا رساند كه راه آشتى به كلى بسته شود و نبايد بدكاريها داشت كه در صورت آشتى هميشه مايهء پشيمانى و شرمندگى باشد ( مترجم ) .