فصل : از آنچه در بارهء خصال آمده
مردى بيك زاهد گفت : به من سفارشى نما پاسخ داد من تو را بيك خصلت سفارش كنم :
راستش شب و روز در وجود تو در كارند ( و از عمر تو ميكاهند ) تو هم در آنها به كار پرداز ( و ذخيرهء آخرت بساز ) .
حكيمى بحكيم ديگر برخورد و به او گفت : به من پندى بده و سخن كوتاه دار :
پاسخش داد كه دو خصلت را وامنه : خدايت نبيند آنجا كه از آنت بازداشته و ناديدهء او نباشى آنجا كه به تو فرمانى داده گفت : بيفزا .
پاسخش داد حالت سومى نيابم ( كه نياز بگفتهء ديگرى باشد ) .
حكيم پارسى گفته : سه خصلت باشند كه خردمند را نشايد آنها را واگذارد بلكه بايد خود را و خويشانش را و هر كه فرمانش برد بدانها وادارد : كارى كه توشهء معاد او باشد ، علم پزشكى كه از تن خود بدان دفاع كند و صنعتى كه از آن كمك زندگى گيرد .
يك حكيمى گفته : چهار خصلت دل را بميرانند : گناهان دنبال هم ، گفتگو با احمق ، پر آميختن با زنان و نشستن با مردگان ، به او گفتند : مردگان كيانند ؟
گفت : هر بندهء خوشگذرانى مرده است و هر آدم بيكارهاى مرده است .