بسندش تا تميم بن وهلهء مرى كه به من باز گفت جارود بن منذر عبدى كه مردى ترسا بود و مسلمان شد در سال صلح حديبيه از روى عقيده ، او كتابها را خوانده و تفسيرشان را دانسته درگذشتهء روزگار ، بينا بود بفلسفه و طب ، رأى درست و چهرهء زيبا داشت و در دوران عمر بن خطاب براى ما چنين باز گفت كه : من شرفياب حضور رسول خدا ( ص ) شدم با مردانى از تيرهء عبد القيس صاحبان حلم و سالخورده و داراى شيوائى و بيان و حجت و برهان چون چشم آنان به پيغمبر ( ص ) افتاد از هيبت آن حضرت و محضر او بهراس افتادند و زبانشان بند آمد و بلرزه افتادند و رئيس آن قوم به من گفت : خودت دانى با اين آقا كه ما را نزد او آوردى و ما توانائى نداريم با او سخن گوئيم و من پيشاپيش آنان نزد آن حضرت رفتم و برابرش ايستادم و گفتم : درود بر تو اى رسول خدا ، پدر و مادرم بقربانت و اين اشعار را انشاء كردم و گفتم :
الف - اى پيغمبر خدا مردانى نزد تو آمدند * كه درنورديدند بيابانها را دره بدره و پس از چند بيت در شرح سختى راه و سفر گويد :
دلاورانى نزد تو آمدند * كه مانند اختران ميتابند سپس چون تو را بهتر مردان ديدند * از هيبت و جلالت زبانشان بند آمد ميترسند از شر روزى سخت * هراسناك كه بترساند دلها را ترساندنى و از فرياد روز محشر همهء مردم * و حسابرسى هر كه در گمراهى بسر برده بسوى آنكه نور خدا و برهان او است * و نيكى و نعمتى است كه بدست نيايند و امانست از خدا در حشر و نشر * آنجا كه مردم تاب پرسش ندارند از آن تو است حوض و شفاعت و كوثر * و فضل ، چون بطور صريح پرسش شود اى زادهء آمنه خدايت برگزيده است * وقتى كه او پياپى اشك ريخته خبر دادند اولين را بنام تو در بارهء آنها * و بنامها پس از آن كه ميدرخشند جارود گفت : رسول خدا ( ص ) با همهء رخسارهء مبارك خود به من توجه كرد كه از آن دريافتم يك درخشندگى تابنده و ساطعى مانند درخشش برق و فرمود : اى جارود
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 140
مساهمون: أبي الفتح محمد بن علي الكراجكي
ص١٤٠