فصل : از امالى استاد ما مفيد رضي الله عنه
160 - روايت است كه چون مامون بخراسان ميرفت بهمراهش امام رضا على بن موسى الرضا عليهما السلام بود ، در اين ميانه كه در گفت و شنود بودند مأمون به آن حضرت گفت : اى ابو الحسن من در انديشه خود بدرستى بررسى كردم در باره ( بنى عباس ) و شما ( تيره بنى هاشم ) و نژاد خودمان و شماها را با هم سنجيدم و دريافتم كه در فضيلت همپايه هستيم و اختلاف پيروان ما و شماها روى هوس و تعصب است .
ابو الحسن الرضا به او فرمود : اين سخن را پاسخى است اگر خواهى بگويم و اگر نه دم فرو بندم ، مامونش گفت : من اين پرسش را در ميان نياوردم جز براى اينكه بدانم در اين باره چه دارى ؟ آن حضرتش فرمود : اى امير مؤمنان تو را به خدا سوگند اگر خدا پيغمبرش محمد ص را زنده كند و از پس يكى از اين تپهها بر ما بدرايد و دخترت را از تو خواستارى كند آيا او را بحضرتش بزنى دهى ؟ گفت : يا سبحان اللَّه آيا كسى در جهان باشد كه از دامادى رسول خدا ص روگرداند ، امام رضا ( ع ) فرمودش آيا به نظر تو بر آن حضرت روا است كه از دختر من خواستگارى كند ؟ « 1 » راوى گفت : مأمون اندكى خاموش شد و از ان پس گفت : شماها به خدا وابستهتريد برسول خدا ص در خويشاوندى .
هامش
( 1 ) در آغاز روايت گويد : چون مأمون بخراسان ميرفت ، و اين تعبير مبهمى است زيرا خراسان از آن روزها ناحيه پهناورى بوده كه طوس و سناباد و مرو در مركز آن بودند و حكومتنشين ناحيه بودند و امام هشتم در سفر از مدينه بطوس بهمراه مأمون نبوده و شايد براى پيشواز حضرت چند منزل بجلو آمده و شرحى از آن در دست نيست و آن حضرت با وى سفرى بسرخس كرده كه در راه فضل بن سهل كشته شد و بسا مقصود برگشت از اين سفر بوده و اين پرسش مأمون سر رشته بغض درونى او بوده كه بدين مضمون طرح شده و آن حضرت از نظر قرابت نژادى به پيغمبر كه شعار خلافت عباسى بوده اولويت خود را به دو ثابت كرده و آتش كينه در سينه او بيشتر زبانه كشيده تا جايى كه تصميم بكشتن آن حضرت گرفته ( مترجم )