داستان يحيى بن يعمر با حجاج
شعبى گفت : در شهر واسط بودم و روز عيد قربان بود ، در نماز عيد حجاج شركت كردم ، در آن خطبه شيوا و جالبى خواند ، و چون از نماز عيد برگشت پيك او نزد من آمد و من نزد او رفتم ، ديدم خشمناك و ناآرام نشسته ، به من گفت : اى شعبى روز عيد قربانست و ميخواهم در آن مردى از اهل عراق را قربانى كنم و دوست داشتم در محاكمه او سخن او را بشنوى و بدانى كه در كار خودم نظر درستى گرفتم .
گفتم : اى امير كاش بروش پيغمبر ص قربانى ميكردى و آنچه را دستور داده قربان مينمودى ( گوسفند يا گاو يا شتر ) و آنچه را ميخواهى با آن مرد عراقى بكنى بروز ديگر بگزارى نه در اين روز بزرگ و عيد اسلامى .
گفت : اى شعبى چون بشنوى او چه ميگويد رأى مرا درست ميدانى چون او دروغ به خدا و رسولش بندد و در اسلام و مسلمانى شبهه پديد آرد .
گفتم : كاش امير مرا از اين امر معاف ميداشت ، گفت : چارهاى ندارد ، پس فرمانداد نطعى « 1 » گستردند و جلادها حاضر شدند و گفت : آن شيخ را بياوريد او را آوردند و ديدم يحيى بن يعمر است و سخت غمگين شدم و با خود گفتم : يحيى
هامش
( 1 ) حجاج در سختدلى و بيباكى و سفاكى بيمانند بوده و يكى از جنايتكارترين مردان تاريخ اسلام است و عبد الرحمن بن اشعث در برابر او برخاست و بسيارى از مسلمانان معتقد و فقهاى عراق در اين شورش با او همدست و همداستان شدند و نبرد پشتشكنى با او به راه انداختند ولى چون حكومت عبد الملك مروان كه او را بحكومت عراق گماشته بود در اين تاريخ بسيار نيرومند شده و ساز و برگ فراوانى گرد آورده لشكرهاى بيكرانى در خدمت داشت به او كمك رسانيد و در نتيجه شورشيان را با همه حق بجانبى شكست داد و كينه فقها و دانشمندان كوفه و عراق را در سينه خود انباشت و بسيارى را گرفت و زندانى كرد و بهر بهانه پوچ آنان را كشت و يكى از آنان همين يحيى بن يعمر بوده كه شايد در روى شعبى واماند و او را پس از محكوم شدن در برابر دليل دندان شكنش آزاد كرد و بخشود ( مترجم )