بر او وارد شد ديدش زير گنبدى پر زيور نشسته در ميان بستانى و جام مى بر دست دارد و خواست آن را به امام دهد آن حضرت سر باز زد و فرمود :
خاندانى باشيم كه هرگز گوشت و خون ما با مى نيالوده و او گستاخانه به امام ( ع ) فرمود : براى من شعر بخوان و حضرتش چنين خواند :
بر سر كوه شبان را گذراندند همى * پاسبان بود بر آنها ز يلان بيش و كمى
قله كوه نشد مانع مرگ و آسيب * از دژ خويش كشيدند فروشان تا شيب
در ته گور نمودند سكونت كه چه بد * مسكنى گشت براشان كه چه زندان ابد
جا زد جارچى مرگ چه بر خاك شدند * تخت كو تاج چه شد ؟ زيور و ديباچه شدند ؟
در كجا شد رخ زيبا كه پس پرده بدى ؟ * پرده و كنگرههائى به برابر بزدى
گور گوينده آنها شد وسائل را گفت * كرمهاى سيهى بر رخ آنان بشكفت
روزگارى همه خوردند و همى نوشيدند * خورده گشتند پس از آن و همه پوسيدند
« 1 » راوى گفت : متوكل دنبال شنيدن اين اشعار تكان دهنده جام مى را بر زمين زده و عيشش در هم شكست .
در آن روز و باندوه نشست ( و اين اثر پند آن حضرت بود كه در دل سنگ او نقشى ناپايدار بست و آيا اين اشعار سروده خود آن حضرت بود يا ديگرى ؟ توضيحى به نظر نرسيده )
محمود بن حسن وراق سروده :
ديروز گواه عادلى بود و گذشت * امروز براى تو گواهى دگر است
ديروز اگر كه كردهاى كار بدى * امروز نكوئى كن و دارش در دست
امروز توانى ار كه خواهى سودى * ديروز گذشت و تا هميشه رفتت از دست
اميد به كار خير فردا تو مدار * شايد كه نباشى تو بفردايت هست
و نيز از او است :
هامش
( 1 ) اين داستان ميان امام دهم على نقى و متوكل بوده زيرا امام جواد ( ع ) در زمان معتصم درگذشته .