و خودشان با هم چه خويشى دارند ؟
جواب : هر يك از دو پسر دائى مرديست كه مادر مادرش را بزنى گرفته زيرا آن مرد پسر جده مادرى او است و آن پسر برادر مادرى او است و هر كدام از دو پسر خواهرزاده يك ديگرند و دائى پدرى هم « 1 » .
سيد رضى ره اين شعر را براى ما خواند
كنون بايد نيوشى بنگى از مرگ * دلت مرد است يا خوابست بىبرگ
بسازى خانهاى از بهر ديگر * تو را خانه بود در پيش با برگ
همانا هست دنيا با درازيش * چه تلى كز فرازش آيدت مرگ
و نيز از او است
چه روزى بگذرد با سازگارى * و در پيشامد بد شك تو دارى
غنيمت گير فرصت پيش از مرگ * شتابى كن بشب تا وقت دارى
نشاطى تا بتن دارى جلو كش * كه هر شب را بود در پى فشارى
و از ديگرى :
دريغ آيدم آنچه باشد مرا * هميشه نگهدارمش در خمى
به زودى به زور از كفم ميرود * كشد بينى من به خاك سرا
نگريم چرا بر خود و بر هلاك * چه دل داده باشم بمرگ و بلا
ندانم اگر وقت مرگم ولى * شكى نيست در مرگ تلخم هلا
ندانم اگر جاى گورم ولى * مرا عرض و طولش بود بر ملا
ببينم كه جمعى بگرد منند * بتلقين و در گريهاى واى وا
داستانى از امام ( ع ) با سلطانى معاصر خود
آوردند كه يكى از امامان ( ع ) را سلطان آن زمان احضار كرد ، بگمانم كه آن امام محمد بن على الرضا ( امام جواد ) ( ع ) بوده و آن سلطان متوكل ، گويند : چون
هامش
( 1 ) مسأله 4 و 5 فرضى و چنين ازدواجى كمياب و بلكه ناياب است و فرزند آوردن چنين زنى هم كميابتر و نايابتر « مترجم »