پس از هستى و نمىتواند كه نابود نگردد .
اگر گفت : اجتماع چيست ؟ بگو فراهم آمدن جواهر هر جسم با هم و اگر گفت : افتراق چيست ؟ بگو جدا شدن آنها از يك ديگر ، اگر گفت : حركت چيست ؟
بگو آنچه متحرك را جابجا كند ، اگر گفت : سكون چيست ؟ بگو درنگ جوهر در يك جا دو وقت و بيشتر .
بدان كه جوهر بىمكان نه متحرك باشد و نه ساكن .
اگر گفت : مكان چيست ؟ بگو آنچه جاگيرنده را فرا دارد و جاى هر جوهر شش برابر آنست كه از هر سو آن را فرا دارد و صحنه بالاتر جهان جاى عالم است و خودش لا مكانست و در حقيقت نتوان گفت : متحرك است و يا ساكن و همچنان درگشاى هستى جواهر عالم نزد ما و بيشتر انديشمندان نه متحرك است و نه ساكن « 1 »
هامش
( 1 ) در اينجا دو مسأله بغرنج را مطرح كرده است :
1 - فراز جهان ماده كه از آن به تناهى ابعاد تعبير شده و در مسائل فلسفه طبيعى مورد بحث گرديده و عقيده فلسفه يونانى است كه جهان ماده را تركيبى از چهار عنصر و نه فلك دانستند و فلك نهم را بنام فلك الافلاك و فلك اطلس بىستاره خواندند و گويند محدد جهات است و فرازى ندارد و در برابر اين سؤال كه اگر سوزنى از سطح محدب آن بدرايد در خلاء باشد و يا در ملاء جوابى ندارند و در زبان دانشمندان امروزه كه نظريه عناصر و افلاك باطل شده و فضا را شامل هزارها منظومه شمسى دانند و مليونها كهكشان بحث در نهايت فضا است كه پايانى دارد و يا ندارد و تصور بىنهايت در عالم ماده دشوار است و توضيح نهايت و پايان آن هم دشوارتر و بايد گفت كه اين يك مسأله اصم و بىجواب است در علم طبيعى مانند جذر اصم در علم رياضى و تعبير مصنف از فراز عالم باينكه لا مكان است و نه حركت دارد و نه سكون اعتراف باصم بودن مسأله است و بىجوابى آن .
2 - وضع موهوم پيش از پيدايش عالم ماده كه از ان بمستفتح وجود جواهر تعبير كرده و بمسائل فلسفه اولى ماند كه در آن نه زمانى بوده و نه مكانى و لا زمان و لا مكان است و به نظر مصنف نه متحرك و نه ساكن و در حقيقت مجمع تناقض و مرجح آن هم باينست كه مسأله اصم است و جواب علمى و روشنى ندارد ( مترجم )