از جا بلند نشد و همه سر به زير انداختند و باز على بن ابى طالب ( ع ) بلند شد و آن حضرت فرمان نشستن به او داد و بار سوم اصحابش را ندا كرد و چون جز آن حضرت كسى جواب نداد او را نزد خود خواند و بدست خود عمامه بر سرش بست و فرمود : برابر دشمنش رود و او پيش ميرفت و رسول خدا ص ميفرمود : همه ايمان بمبارزه همه شرك برخاست و در اينجا بود كه عمرو رجزخوانى ميكرد و ميگفت :
گلو گيرم از بسكه فرياد كردم * بجمع شماها كه هل من مبارز « 1 »
بميدان ستادم كه ترسد دلير * چه خصمى سر پا به پيش مناجز « 2 »
هميشه چنينم به پيكار گردان * شتابان روم من بسوى هزائز « 3 »
دليرى وجود است از بهر مردان * ز رادى و پاكى و حسن غرائز « 4 »
امير مؤمنان ( ع ) در برابر او رفت و ميفرمود :
شتابان مشو چون كه آمد بر تو * مجيبى كز آواز تو نيست عاجز
كه تصميم دارد و بينا بود * درستى بود منهى مرد فائز « 5 »
باميد آنم كه بر پا نمايم * سر كشتهات نوحه خوان خبائز
ز يك ضربت نيزه جانگزائى * كه يادش بماند پس از جنگ هرگز
وانگه با او در نبرد شد و به زودى امير مؤمنانش به خاك افكند و بر سينهاش نشست و خواست با ذكر تكبير و تمجيد خدا سرش ببرد عمروش گفت : اى على بر نشيمنگاه بزرگى نشستى ، چون مرا كشتى برهنهام مكن آن حضرت فرمود : جامه تو نزد من از اينها زبونتر است و سرش را بريد و با تبختر آورد نزد رسول خدا ص عمر گفت : يا رسول اللَّه مىبينى على در راه رفتن خود چه بزرگى مىكند ؟ فرمودش اين گونه راه رفتن را خدا دشمن دارد مگر در چنين مقامى ، وانگاه رسول خدا برخاست به پيشواز امير مؤمنان و او را در بر گرفت و گرد از چشمانش سترد و آن حضرت سر را پيش حضرتش انداخت و رسول خدا ص فرمود : چرا لختش نكردى ؟ پاسخ داد يا رسول اللَّه ترسيدم عورتش را به من نمايد ، پيغمبر ص فرمود : اى على مژده گير كه اين كار امروز تو اگر سنجيده شود در ترازو با كار همه امت محمد از كار همهء آنان سنگينتر
هامش
( 1 ) آيا هم نبردى هست
( 2 ) جنگجو
( 3 ) لرزانندهها
( 4 ) خوى و طبع آدمى ( جمع غريزه )
( 5 ) پيروز