گويم كه ز باران بشود زنده زمين * يا آنكه ز بدر جمله عالم روشن
پيوسته همين هم آن بود ورد زبان * فضلى نشده بيان كه بود است نهان
هر گاه به وصف او سرودم شعرى * از وصف وى آورد همان كه بود است عيان
در رنج شدم بدان كه بالا نبرد * مدح منش و نشر نمودم منشور
گرديده مآثرش بفضل بر خلق عيان * مدحى نبود كه باشد او را تأثير
وصفش كه زبانزد شده از خرد و كلان * لفظى است مكرر بر برنا و چه پير
مدح من از او شمرده گردد تقصير * راضى نشوم بكوششى كه باشد تقصير
بگمانم از گفتار متنبى باشد « 1 »
از عمد نگفتهام مدح وصى در شعرم * زيرا كه بود نور كمالى خوددار
چون كه خوددار است چيزى بر سر پاى خود است * وصف خورشيد ار كند كس مىشود بيهوده كار
و ابو نواس در اين معنا در مدح امام رضا ( ع ) سروده :
گفتند به من چرا نگفتى * مدحى كه سزد بر ابن موسى
با آن همه خصلتى كه در او * گرد آمدهاند نيك و گويا
گفتيم كه هدايتى ندارم * بر مدح امام حق دنيا
هامش
( 1 ) متنبى بنقل از خطيب در تاريخ بغداد سال 303 در كوفه زاده و در شام نشو و نما يافته و بيشتر توقفش در بيابان بوده و علم عربيت و ادبيت را طلب كرده و بررسى در ايام مردم نموده و در سنين جوانى به سرودن شعر پرداخته و در آن بر اهل زمانش برترى يافته و بر شاعران ديگر تقدم جسته و بسيف الدوله پيوسته و از ديگران وارسته و از ان پس بمصر رفته و كافور خادم را مدح كرده و از آن پس به بغداد آمده و با اديبان آن همنشين شده و ديوان خود را براشان خوانده .