پيدايش نفس است و تخلّف علّت از معلول نشايد .
گفته نشود كه نبودن مانع هم لازم است و شايد روحى كه آمده مانع باشد چون كاملتر است از روح تازه .
زيرا گوئيم : كمال در اقتضاء تعلّق اثرى ندارد بلكه بيشتر خواهان آن باشد و همان مانع تعلّق نفس پيش گردد و بر هر سه دليل پس از پذيرفتن مقدماتشان اعتراض شده كه مدلول آنها اينست كه نفس پس از جدائى از تن بتن آدم ديگر در نيايد ، و دلالت ندارد كه منتقل به حيوان ديگر نشود مانند درندهها و جز آنها كه تناسخيها جايز دانند و آن را مسخ نامند ، يا بيك گياه كه برخيشان جائز دانند و آن را فسخ گويند ، يا بجماد كه برخى جائز دانند و آن را رسخ گويند ، و يا بيك جرم آسمانى كه برخى فلاسفه تجويز كردند .
و همانا گفتيم پس از پذيرش مقدمات براى اينكه بوجه يكم اعتراض شده كه يادآورى حال تن پيش ممنوع است ، و توجه بدان مشروط بعدم تعلّق بدين است ، و خود باختن بتدبير تن تازه مانع يادآورى است ، يا طول عهد به كلى فراموشى آورده و بدليل دوم اعتراض شده بمنع لزوم برابرى براى اينكه در صورتيست كه وابستن بتن دوم لازم و فورى باشد ، ولى اگر لازم نباشد يا بفاصلهاى لازم باشد رواست كه نفس نابودان فراوان منتقل بتن ديگر نشوند يا بفاصله بدنهاى بسيار منتقل شوند .
و اينكه گفتهاند بيكاره شوند با اينكه دليلى بر بطلانش نيست بايست نشود زيرا خرّمى از كمالات يا درد كشيدن از نادانيها خودش كاريست ، و بر سوم اعتراض شده كه آن بنا بر اينست كه نفس حادث باشد و مزاج بهمراه فاعل علّت تامه بىمانع باشند و همه ممنوعند .
سپس گفته : تناسخيها دليل مهمّى ندارند و براى تناسخ و نقل روح بجسم ديگر انسانى يا جز آن وجوهى گفتهاند .
1 - اگر بتن ديگر نپيوندند بيكاره شوند ، و بيكارى در هستى نيست ، و هر دو مقدمه درست نيست .
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 105
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٥