تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
اين مذهب ارسطو است ، و جمعى از قدماء گفتند در ذات خود مختلفند و مصنف دليل وحدت نوعى آنها را اين دانسته كه يك تعريف همه را فرا دارد و نشود امور مختلفه يك تعريف داشته باشند ، و به نظر من اين مورد اعتراض است . شارح مقاصد گفته : جمعى از قدماء فلاسفه معتقدند نفوس جانداران و آدميان مانندند و يك ماهيت دارند ، و اختلاف در كار و در ادراك باختلاف ابزار برميگردد و اين بايست است بر كسى كه آنها را جسم داند زيرا اجسام مانند همند و جز با عوارض اختلافى ندارند . و اما معتقدان بتجرد نفس آدمى بيشترشان آن را يك ماهيت دانند و اختلاف در صفات و ملكات و مزاج و ابزار كار است و برخى هم آنها را در ذات مختلف دانند و نفس را جنسى دانند كه انواع گوناگون دارد و هر نوعى افراد يك حقيقت و مناسب در احوال ، برحسب روح علوى كه آن را طباع تام آن نوع نامند ، و بدان ماند قول پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله « الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة » و قول آن حضرت « الارواح جنود مجنده . فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف » كه بدان اشارت دارد و امام در مطالب العاليه گفته است : اين عقيده مختار ما است . و اما اينكه هر فردى در ماهيت مخالف فرد ديگر باشد و آدمى يك حقيقت نباشند گوينده ندارد و أبو البركات در معتبر چنين گفته است . دليل جمهور اينست كه آنچه در باره نفس بانديشه آيد و تعريف آن باشد يك معناى عمومى است ، مانند جوهر مجرّد ، وابسته بتن ، و تعريف بيان تمام ماهيت است ولى اين دليل سست است زيرا مجرّد آوردن يك تعريف دليل وحدت نوعيه نيست چون كه جنس هم تعريف بردار است چنانچه گوئيم : حيوان جسم حساس متحرك باراده است ، و اگر گويند تعريف روح در پاسخ پرسش از افراد و اصناف آيد گوئيم ممنوع است ، بلكه بسا نياز بضمّ يك مميّز جوهرى دارد . و بسا دليل آرند كه همه در اين حقيقت شريكند كه نفوس آدميند ، و اگر فصل مميز داشته باشند مركب باشند نه مجرد و جوابش اينست كه اگر بپذيريم