خدا باشد و فرمود « هر چه وجودش محدود است پيش از آن وجود نداشته » و بايست آفريده خدا باشد چون ممكن است و نياز به علت دارد .
« و آنچه آفريد دو بود » بسا اشاره به همان خلق اول است كه حروف باشند كه در آفريدنشان دو چيز است حرف و حد آن و اندازه آن و حرف و عرض قائم بر آن رنگ و وزن و ذوق ندارند و حروف بحدود آنها شناخته مىشود و دانسته مىشود كه چيزى است محدود و مقصود اينست كه اگر محدود نباشد بحواس دريافت نشود و حرف و حدش هر دو خود به خود دريافت شوند نه باثر خود ( زيرا اثرى ندارند كه معرف آنها شود ) زيرا امور محسوسه به خود درك شوند نه باثر خود « 1 » .
« و نيافريد چيزى را يگانه جدا از حد و اندازه پايدار بخويش و بىربط با ديگرى » يعنى چيزى بىحد نيافريده كه لا نهايت باشد زيرا خواسته حروف و اصوات بر خود دلالت كنند و خود را ثابت كنند و آنچه دلالت بر معنا دارد و رهبر مردم است بشناسائى جز محسوس نباشد و هر محسوسى محدود باشد و مقصود اينست كه خواسته محدود باشد تا دليل امكانش گردد و نيازش بآفريننده و خود به خود دلالت بر صانع كند نه بمدلول خود و محتمل است مراد از تقدير همان ابداع باشد كه هر پديده همانا بابداع درك شود عيان گردد و در آفرينش دو پديده باشد يكى آفريده شده و ديگرى آفريدن مربوط بدان ولى در تطبيق عبارات بعدى بر اين معنا دقت و عنايتى لازم است كه بتامل ظاهر شود ، تمام اين خبر با شرحش در مجلد چهارم گذشته و قسمتى از آن كه مناسب مقام است در اينجا ذكر شد .
28 - در عيون ( ج 1 ص 183 ) و در توحيد ( ص 323 ) در ضمن مناظره طولانى امام رضا با سليمان مروزى آورده سليمان گفت : راستى كه او از ازل مريد بوده
هامش
( 1 ) علت اينكه حروف باثر خود درك نشوند اينست كه اثرى ندارند تا معرف آنها باشد چنانچه گفتيم مقصود از حروف و مبدع نخست همان ذرات و اجزاء اتم است كه الكترون و پرتون و غيره باشد اينها اثر و خاصيتى ندارند كه معرف آنها باشد و چون تركيب شوند و مولكول گردند عناصر بسيطه شوند و وزن به خود گيرند ( شرح مترجم )