« وقتى بهمراه ندارد » دو معنى را شايد ، يكى آنكه هميشه وقتى با او نبوده زيرا وجودش پيش از زمانست دوم اينكه اصلا زمانى نيست چنان كه حكماء گفتهاند زمان نسبت متغيرى است بمتغيرى ديگر ، و در آنچه تغيير نپذيرد راه ندارد و مقصود اينست كه زمان به دو نچسبد و قرين او نتواند ، و بسا كه اين معنا تاييد شود بقول او : « چگونه او را باشدش آنچه خود پديد آورده » زيرا دليل بركنارى او را از سكون و حركت چنين آورده كه او آفريننده آنها است و نتوانند از صفات كامل او باشند ، زيرا فعل كمال فاعل نشود « 1 » و اگر بدون آن وصف او شوند مايه دگرگونى و كاستى او شوند « 2 » ، و اين دليل در زمان هم صادق آيد ، و همچنين است ، گفته او « و برگردد به او آنچه خود باديد كرده » و چنين تقرير شده ، كه خدا تعالى حركت و سكون را پديد آورده و در ذات خود از او متاخرند ، و اگر از صفات او شوند بايد متاخر بازگردد و مقدم شود چون صفات خدا عين ذات اوست و روا نباشد از چيزى تهى باشد در مقام اظهار و ايجاد ، و آنچه خود پديد كند در او پديد گردد ، و نميشود چيزى بيك چيز هم اثر بخش باشد و هم اثر پذير ، يا آنكه چنانچه گذشت لازم آيد در ذات خود كاست باشد و از ديگرى كمال يابد « در اين صورت تفاوت در ذاتش آيد » يعنى اختلاف و دگرگونى در آن حاصل شود « و كنهش تجزيه شود » يعنى حقيقتى باشد داراى اجزاء و ابعاض ، زيرا حركت و سكون تحيّز خواهند و آن جز در جسم نباشد و يا اينكه بايد استعداد و فعليت در او باشد تا حركت و سكون صدق
هامش
( 1 ) جاى اعتراض است باخلاق فاضله چون سخاوت و شجاعت و عدالت بلكه علم كه افعال نفس انسانند و كمال او باشند و ممكن است جواب گفت اين كمالات استعداداتى هستند در وجود نفس و بفعل او ظاهر شوند و صورت پذيرند و نفس بر رياضت از قوه بفعل آيد نه اينكه از او جدا باشند و كمال او گردند و در بارهء خداوند همه كمالات فعليت دارند و حقيقت بالقوه در ذات او نيست .
( 2 ) چون فعل صرف نيرو است و مايه كاستى در فاعل مىشود ولى اين در فاعل مادى و محدود است و ذات الهى بينهايت از هر جهت است .