به آن كه ازلى بودن مستلزم ابدى بودنست زيرا آنچه قدم آن ثابت باشد عدمش ممتنع است چون به خود موجود است و فنا پذير نيست و دلالت اين عبارات بر ازلى بودن تنها ذات و حدوث هر چه جز او است پوشيده نيست زيرا ذكر اوصاف مشتركه ميان او و خلقش مقام مدح را نشايد .
سپس بدان تصريح كرده كه فرموده اشياء را از اصولى ازلى نيافريده براى ردّ بر حكماء كه بهيولاى قديم معتقدند و ابد روزگار است و دائم و قديم بمعنى ازلى است چنانچه در قاموس آمده و بعضى آن را زمان درازى دانسته كه پايان ندارد و ظاهر آنست كه آن تفسير عبارت نخست است و محتمل است مراد نقشههائى باشد كه خدا اشياء را طبق آن آفريده باشد و آنها را نفى مىكند و در برخى نسخهها « بدية » آمده بر وزن رضى بمعنى نمونههاى پيش از ايجاد كه آن را نفى كرده .
4 - در شرح نهج البلاغه كيدرى است : در خبر آمده كه چون خدا تعالى خواست آسمان و زمين را آفريند گوهر سبزى آفريد . سپس آن را آب كرد و بلرزه آمد ، سپس از آن بخارى برآورد چون دود و از آن آسمان را آفريد چنانچه فرمود « بر آسمان استوار شد و آن چون دودى بود » و آنگاه آن را شكافت و هفت آسمانش ساخت ، سپس از آن آب كفى برآورد و از آن زمين مكه را آفريد سپس همه زمين را از زير كعبه پهن كرد و از اين رو مكه را مادر قريهها ناميدند زيرا مايه همهء زمين است ، سپس از آن زمين هفت زمين برشكافت و ميان هر آسمانى تا آسمانى پانصد سال راه نهاد و همچنان ميان هر زمينى تا زميني ، و همچنان ميان اين آسمان و اين زمين ، سپس فرشتهاى از زير عرش فرستاد تا زمين را بر شانه و گردن نهاد و دو دست را كشيد تا يكى بمشرق و ديگرى به مغرب رسيد ، سپس براى قرارگاه قدم آن فرشته گاوى از بهشت فرستاد كه چهل هزار شاخ و چهل هزار دست و پا داشت ، و ياقوتى از فردوس اعلى فرستاد و ميان سنام و گوش آن جاى گرفت و دو پاى آن فرشته بر سنام و ياقوت استوار شد و براستى شاخهاى آن گاو در اطراف زمين تا زير عرش برافراشته و سوراخ بينى او برابر زمين است و چون دم برآرد دريا بمد آيد و چون دم فرو كشد
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 23
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٣