گفتم : بود خدا و هيچ نبود ؟ فرمود : آرى بود و هيچ نبود گفتم پس كجا بود ( گويد تكيه كرده بود برخاست نشست و فرمود : اى زراره محالى به زبان آوردى و از جا پرسيدى آنگه كه جا نبود .
96 - در كافى ( ج 1 ص 105 ) بسندش از محمّد بن زيد ، گفت : آمدم حضور امام رضا عليه السّلام تا بپرسمش از توحيد و برايم املاء كرد : سپاس از آن خدا است بر آرنده همه برآوردنى ، و بر آفريننده آنها از آغاز ( آفريدنى خ ب ) بتوانائى و حكمت خود نه از چيزى آنها را آفريد تا ابتكار باطل شود و نه از علت و مادهاى تا نخست آفرينى درست نباشد ( الخبر ) .
در علل ( ج 1 ص 9 ) بسندش از سهل مانند آن را آورده و در توحيد ( 57 ) از سهل نيز 97 - در كافى ( ج 1 ص 107 ) بسندش از ابى بصير ، گفت : شنيدم امام ششم عليه السّلام ميفرمود : هميشه خدا عز و جل پروردگار ما بوده و دانش ذات او است و دانسته شده اى نبوده ، شنوائى ذاتش بود و شنودهشدهاى نبوده ، ديد ذاتش بوده و ديدنى نبوده ، توانائى ذاتش بوده و توانا پذيرى نبوده ، پس چون همه چيز را پديد آورد ، دانشش بر دانستنى افتاد و شنيدنش بر شنيدنى و ديدش بر ديدنى ، و توانائيش بر توان پذير گفتم : هميشه خدا در حركت بوده ؟ فرمود : برتر است خدا از اين ، راستى حركت صنعتى است پديده ، ازلى نيست خدا عز و جل بود و متكلم نبود .
در توحيد ( 88 ) بسندش از على بن ابراهيم مانند آن را آورده .
98 - در كافى ( ج 1 ص 107 ) بسندش از محمّد بن مسلم از امام پنجم عليه السّلام گويد :
شنيدمش ميفرمود : خدا بود و جز او نبود ، هميشه دانا بود ، دانش او بهر چه پيش از بودنش چون دانش او بود بدان پس از بودنش .
99 - و از همان ( ج 1 ص 107 ) بسندش از ايوب بن نوح نوشت به امام هشتم عليه السّلام و پرسيد كه خدا عز و جل ميدانست همه چيز را پيش از آنكه بيافريند همه چيز را و بوجود آورد آنها را يا نميدانست آن را تا آفريدشان و خواست بيافريندشان
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 109
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٩