ميبرد ، سپس بازگشت و در را گشود و بناگاه ديد مردى در خانه ايستاده است كه از همه مردان زيباتر است دست او را گرفت و گفت اى بنده خدا چه كسى تو را به خانه من درآورده است ؟ در پاسخش گفت پروردگار خانه مرا در آن وارد كرده است ، ابراهيم گفت پروردگارش بدان سزاوارتر است از من تو كيستى ؟
گفت من ملك الموتم ، ابراهيم هراسان شد و گفت آمدى تا جان مرا بگيرى ؟ گفت : نه ولى خداوند يك بندهاى را خليل خود برگرفته و من آمدم به او بشارت و مژده بدهم .
ابراهيم گفت او كيست ؟ شايد من به او خدمت كنم تا بميرم ؟ گفت تو او هستى ، ابراهيم نزد ساره رفت و به او گفت راستى كه خدا تبارك و تعالى مرا خليل و دوست خود برگرفته است .
590 -
( 1 ) سليم فراء از كسى كه نامش را برده از امام صادق ( ع ) بمانند آن را روايت كرده با اين تفاوت :
چون آن فرشته گفت كه پروردگارش مرا وارد آن ساخته ابراهيم دانست كه او ملك الموت است و به او گفت براى چه تو را فرو فرستاده است ؟ گفت به مردى مژده رسانم كه خدا تبارك و تعالى او را دوست خود گرفته ابراهيم ( ع ) به او گفت اين مرد كيست ؟ ملك الموت گفت از او چه ميخواهى ؟
ابراهيم در پاسخ او گفت ميخواهم تا زندهام به او خدمت كنم ملك الموت گفت : او تو هستى .
591 -
( 2 ) از أبى حمزه ثمالى از امام باقر ( ع ) كه ابراهيم ( ع ) يك روز بيرون شد و بوسيله شترى گردش ميكرد و بپهن دشتى گذر كرد ناگاه او ديد مردى ايستاده نماز ميخواند كه درازاى او تا آسمان