تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
من در چه وضعى هستم ( 1 ) گويد على ( ع ) پس از باز ديد اسيران نزد پيغمبر ( ص ) برگشت و عرضكرد اين ابو الفضل ( عباس بن عبد المطلب ) است كه در دست فلانى اسير است و اين هم عقيل است كه در دست فلان است و اين هم نوفل بن حارثست كه در دست فلانست . رسول خدا ( ص ) از جاى برخاست تا خود را بعقيل رسانيد و به او گفت اى ابا يزيد ابو جهل كشته شده است ، در پاسخ او گفت در اين صورت شما دو تن در باره تهامه ديگر ستيزه‌اى نخواهيد داشت . پيغمبر فرمانى به اين مضمون بقشون اسلام صادر كرد ( عقيل چنين گفت خ ل ) . اگر همه اين دشمنان را از پاى در آوريد ( پايان نبرد است ) و گر نه بر دوش آن‌ها سوار باشيد و بر آن‌ها بتازيد . فرمود ( ع ) عباس را از نزد رسول خدا ( ص ) آوردند و به او گفته شد : تو در عوض خودت و [ دو ] برادرزاده‌ات ( عقيل و نوفل ) فديه بپرداز و آزاد شويد . عباس - اى محمد تو مى خواهى مرا در ميان قريش گدا كنى كه دست به پيش اين و آن دراز كنم ؟ پيغمبر - خير ( عمو جان ) از همان پول‌ها كه ببانوى خود ام الفضل سپردى و به او سفارش كردى كه اگر در اين سفر به من آسيبى رسيد اين پول را براى فرزندانت و خودت خرج كن . عباس - برادرزاده‌ام كى از آن پول به تو خبر داده است ؟ رسول خدا ( ص ) - جبرئيل از طرف خدا عز و جل آمد و به من خبر داد . عباس - سوگند بدان كه به دو سوگند خوردند ، هيچ كس را از اين اطلاعى نبود جز ام الفضل و من ، من گواهم كه تو رسول خدائى . امام ( ع ) فرمود : همه اسيران مشرك به مكه برگشتند جز عباس و عقيل و نوفل كرم اللَّه وجوههم و در باره آن‌ها بود كه اين آيه نازل شد :