1 - محبوبيت ابو بصير مستلزم اينست كه در فرمان برائت از آنان راستگو باشد .
2 - علت كفر كثير النوا شامل حال آنها هم مىشود و كفر و ظلم و فسق آنها را هم ثابت مىكند و اين خود نوعى از معاريض كلام است كه امام در خبر سابق بدان اشاره كرد و ممكن است مقصود اين باشد كه گفتهء ابو بصير از گفته كثير النوا نزد من محبوبتر است زيرا او بكفر آن دو بدين آيات استدلال مىكند و در باره آن با مخالفان طرف مىشود و بر آنها چيره مىگردد ولى اين را بعبارت قابل توجهى ادا كرد - پايان نقل از مجلسى ره .
من گويم اين حديث يك صحنه پر معنا از نشاط بانوان را در جهان اسلام و مذهب بيان مىكند آنچه از تأمل در آن معلوم مىشود اينست كه ام خالد قهرمان داستان با حقيقت اين حديث يكى از بانوان با استعداد و پرشور مذهبى بوده است و امام صادق ( ع ) او را بعنوان يك بانوى پرورش يافته در مكتب امام صادق ( ع ) بيكى از بزرگترين شاگردان مبارز خود ابو بصير معرفى مينمايد و براى فهم مقام اين بانو و عمق اين حديث شناختن اين اشخاص بجا است :
1 - يوسف بن عمر .
2 - كثير النوا .
يوسف بن عمر پسر محمد بن حكم بن ابى عقيل بن مسعود ثقفى است .
هشام بن عبد الملك او را در ماه رمضان سال 106 والى يمن نمود و در آنجا حكم روا بود تا سال 120 كه او را والى عراق ساخت و پسرش صلت بجاى او نشست تا آنكه گويد :
چون هشام بن عبد الملك آهنگ عزل خالد بن عبد اللَّه قسرى را از عراق نمود قاصد يوسف بن عمر ثقفى از يمن نزد او آمده بود . هشام او را طلبيد و گفت سرور تو از حد خود تجاوز كرده و سرفرازى كرده است و دستور داد جامه بر تن او دريدند و چند تازيانه به او زدند و در حضور او كاتبى را خواست و گفت به يوسف بن عمر نامهاى بنويس و تا او رفت نامه نويسد به خط خودش نامهاى به او نوشت و دستور داد برود بعراق و حاكم آنجا باشد و چون كاتب نامه را آورد بطورى كه نفهمد نامه خود را در درون پاكت جاى داد و يوسف بن عمر با اين دستور سرى بعراق رفت و خالد را از كار بر كنار كرد ( تا آنكه گويد ) يوسف در كردار و ستمكارى خود مورد نكوهش مردم بود و بد حكومت ميكرد احمق و بد خلق و بد سيرت بود ولى جود و بخشش داشت و در سر پانصد سفره مردم را مهمانى ميكرد و شامى و عراقى همه بر سر سفره او مينشستند ( و در سرانجام كار او گويد ) :
چون وليد بن يزيد اموى كشته شد و عموزادهاش يزيد بن وليد بجاى او بخلافت نشست و كار او درست شد منصور بن جمهور را والى عراق كرد و يوسف بن عمر گريخت و خود را ببلقاء رسانيد و جامه زنان بتن كرد و در ميان زنان خاندان بسر مىبرد تا راز او كشف شد و او را گرفتند و بزندان دمشق افكندند .
تا آنگاه كه قشون مروان بن محمد آخرين خليفه اموى با قشون ابراهيم جنگ كرد و آنها را شكست داد و بدمشق برگشت طرفداران ابراهيم بيم كردند كه مبادا مروان به دمشق آيد و حكم و عثمان پسران وليد را از زندان آزاد كند و حكمران سازد و آنها همه كسانى كه در كشتن پدرشان دست داشتند بكشند و تصميم گرفتند اين دو زندانى را بكشند و يزيد بن خالد را مأمور آن كردند
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٠٠