تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣

داستان زيت فروش

31 - ( 1 ) از امام صادق ( ع ) فرمود : مردى بود كه روغن زيتون ميفروخت و رسول خدا ( ص ) را دوست ميداشت شيوه‌اش بود كه هر گاه ميخواست دنبال كارى برود ، نميرفت تا نخست پيغمبر ( ص ) را ديدار كند و اين شيوه از او معروفشده بود و هر گاه نزد رسول خدا ( ص ) مىآمد آن حضرت گردن ميكشيد تا كه آن مرد ويرا بنگرد . تا يك روز خدمت آن حضرت آمد و او هم گردن برافراشت در برابر او و او هم نگريست برسول خدا ( ص ) و دنبال كارش رفت و ديرى نشد كه زود برگشت و چون رسول خدا ( ص ) ديد كه چنين كرد با دست به او اشاره كرد كه : بنشين ، برابر رسول خدا ( ص ) نشست و آن حضرت از او پرسيد امروز كارى كردى كه پيش از آن نميكردى ( يعنى زود برگشتى ) در پاسخ عرضكرد يا رسول اللَّه سوگند بدان كه تو را براستى و درستى براى هدايت خلق مبعوث كرده است يادت دلم را فرا كرد و هواى ديدارت مرا چنان ربود كه نتوانستم دنبال كارم بروم و به خدمت شما برگشتم پيغمبر در باره او دعا كرد و جواب خوبى به او داد سپس رسول خدا ( ص ) چند روز گذرانيد و او را نديد و چون نيافتش از وى پرسيد ، در پاسخ به عرض رسيد كه : يا رسول اللَّه چند روز است كه ما او را نديديم رسول خدا نعلين خود را پوشيد و يارانش هم بهمراهى آن حضرت نعلين خود را به پا كردند تا همه وارد بازار زيتون فروشان شدند و بر خلاف انتظار ديدند در دكان آن مرد كسى نيست و از همسايه‌هاى او از او پرسش كرد در پاسخ عرضكردند يا رسول اللَّه مرد ، و هر آينه در ميان ما امانت دار و راست گفتار بود جز اينكه يك خصلت ناستوده هم داشت ، فرمود . آن چه
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 143 | الشيخ الكليني / محمد باقر كمره‌اى