حديث پيرمرد با امام باقر ( ع )
30 - ( 1 ) از حكم بن عتيبه گويد : در اين ميان كه ما با امام باقر ( ع ) بوديم و اتاق پر از جمعيت بود بناگاه پيرمردى كه بر عصاى پيكان دارى تكيه ميزد پيش آمد تا بدر اتاق ايستاد و گفت السلام عليك يا ابن رسول اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته سپس دم فرو بست .
و امام باقر در پاسخ او گفت و عليك السلام و رحمة اللَّه بركاته سپس آن پير مرد رو باهل مجلس كرد و گفت السلام عليكم و دم بست تا همه مردم پاسخ گفتند و سلام او را جواب دادند سپس روى به امام باقر ( ع ) كرد و گفت يا ابن رسول اللَّه مرا به خود نزديك ساز خدا مرا قربانت كناد به خدا سوگند كه من شماها را دوست دارم و دوستداران شما را هم دوست دارم و به خدا كه اين دوستى شما و دوستى دوستداران شما براى چشم داشت به دنيا نيست .
و [ به خدا ] براستى من دشمن شما را بد دارم و از او بيزارم و به خدا سوگند او را بد ندارم و از او بيزار نيستم براى خونى كه ميان من و او است و به خدا سوگند من حلال شما را حلال ميشمارم و حرام شما را حرام ميشمارم و انتظار امر شما را دارم آيا قربانت تو براى من اميدوار هستى ؟ ( يعنى اميدوارى كه من اهل سعادت و نجات باشم ) پس امام باقر به او فرمود نزد من بيا نزد من بيا ، تا او را پهلوى خود نشانيد سپس به او فرمود اى پيره مرد راستى كه مردى نزد پدرم على بن الحسين ( ع ) آمد و همين خواهش تو را از او كرد و پدرم در پاسخش فرمود . اگر بميرى وارد ميشوى برسول خدا ( ص ) و بر على و حسن و حسين و على بن الحسين ( ع ) و دلت خنك مىشود و درونت آرام مىگردد و چشمت روشن مىشود و فرشتههاى