تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
بدى از او ديدم كه اميد ندارم ديگر خيرى از او به بينم ، سخن پرداز گفت هيچ سببى براى سوء نظر او در ميان هست ؟ گفت آرى ديروز مرا خواست و چنين و چنان گفت و منهم چنين و چنان گفتم گفت رخنه از اين جا پيدا شده است و من آن را پرداخت ميكنم ان شاء الله بدان كه شاه گمان كرده است كه تو ميخواهى او از سلطنت كنار برود تو بجاى او بنشينى چاره اين است كه صبح جامه وزارت را از تن بيرون كنى و نشانهاى مقام را از خود دور كنى و جامه هر چه كهنه تر بپوشى و معروفترين جامه‌هاى نساك را بتن كنى و سرت را بتراشى و بدربار شاه به روى بناچار شاه تو را ميخواهد و مىپرسد چرا چنين كردى بگو چون شما مرا به اين وضع دعوت كرديد لازم بود من پيش قدم باشم تا تقديم خدمت كرده باشم و معتقدم كه موضوع دعوت شما بهتر است از وضعى كه داريم و اگر شما هم ميل داريد بفرمائيد چون وزير چنين كرد شاه از او صرف نظر كرد و خاطرش از بابت او آرام شد فصل چهارم - سختگيرى بر دينداران و كشتار و تبعيد آنان پادشاه دستور داد نساك را از همه شهرها بيرون كنند و آنها را تهديد بكشتن كرد و بر اثر انتشار اين خبر پا بگريز نهادند و خود را در گوشه و كنار پنهان كردند يك روز پادشاه به شكار رفت و چشمش به دو كس افتاد كه دور از او در حركت بودند دستور داد آنها را احضار كردند و چون نزد او آمدند دو تن از ناسكان بودند گفت چرا شما از كشور من بيرون نرفتيد ، گفتند دستور تو بما رسيد و ما هم اكنون در حال رفتن هستيم گفت چرا تا كنون تاخير انداختيد ؟ گفتند ما مردمى ناتوانيم و مركب و توشه نداريم و بناچار بايد كم كم طى مسافت كنيم ، شاه گفت كسى كه از مرگ ميهراسد بايد بىپاكش و زاد و توشه شتاب كند گفتند ما از مرگ هراسى نداريم ،