تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
او نخواهم پرسيد اين بار چون وزير نزد شاه آمد به او گفت تو ميدانى كه من چه اندازه حرص به دنيا داشتم و دنبال سلطنت بودم و در عمرى كه در اين باره صرف كردم تامل كردم و ديدم فائده اى ندارد و حساب كردم آنچه هم از عمرم مانده مثل همانى است كه گذشته و به زودى عمرم تمام مىشود و بر دستم چيزى نميماند ديگر در مقام برآمدم كه براى آخرت مردانه كار كنم به اندازه اى كه براى دنيا كار كردم و در نظر گرفته‌ام كه خود به نساك پيوندم و سلطنت را باهل آن واگذارم نظر تو در اين باره چيست ؟ وزير بطورى تحت تاثير اين پيشنهاد واقع شد كه از رخساره او هويدا بود و گفت ملكا چيزى كه باقى است بايد جست و اگر چه كمياب است و فانى را بايد دور انداخت و گرچه ميان چنك باشد . بسيار خوب نظرى اتخاذ كردى من اميدوارم كه خدا شرف دنيا و آخرت هر دو را براى شما فراهم سازد . اين حسن استقبال وزير بر پادشاه گران آمد و در دل او سوء تاثير كرد و وزير را متهم ساخت ولى چيزى نگفت وزير دانست كه شاه نسبت به او بدبين شد و چهره درهم كشيد ، اندوهناك و گرفته خاطر نزد خاندان خود برگشت و نميدانست از چه راهى گرفتار شده و چه كسى براى او توطئه چيده و اين بدبينى كه از شاه در باره خود ملاحظه كرده چگونه درمان كند در اين انديشه همه شب را بيدار بود و به ياد مرد سخن پرداز افتاد و فرستاد او را آوردند و به او گفت تو براى من نامى از سخن پردازى بردى ، گفت مگر احتياج بسخن پردازى پيدا كردى ؟ وزير گفت آرى من با اين پادشاه پيش از آن كه بمقام سلطنت برسد تا ديروز گذشته مصاحبت و سابقه خدمت داشتم و نظر بدى از او نسبت به خود نديده بودم چون معتقد بود خيرخواه او هستم و فداكار او هستم و او را بر همه مردم مقدم ميدارم ولى امروز يك نگاه