تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
حالى كه هستى نبودى و بر اين حال هم تا هميشه نخواهى بود و روزگار تو را ديگر گونه خواهد نمود ، اگر مقصودت اينست كه زوال را از من پنهان دارى كه زوال و مرگ بر من پوشيده نيست و اگر مرا زندانى كردى و از مردم بر كنار داشتى كه دلم بجز آنچه در آن هستم توجه نكند بدان كه بوسيله اين محاصره و ممانعت بيشتر به وضع ديگر علاقمند شدم تا به جائى كه جز آن همى ندارم و جز آن وضع ممنوع را نميخواهم و از وضع موجود خود خسته شده‌ام و از آن بهره و سودى نميبرم ، تو مرا آزاد كن و به من بگو از چه بر من ميترسى تا من خود از آن كناره كنم و موافقت و پسند خاطر تو را بر غير آنها مقدم دارم ، چون شاه اين سخن را از پسرش شنيد دانست كه آن چه را كه براى او بد ميدانسته فهميده است و ديگر جلوگيرى او و محاصره او بيشتر باعث حرص و رغبت او بدان خواهد شد و نتيجه معكوس خواهد داد ، گفت پدر جان مقصود من از محاصره تو دفع آزار بوده است و براى آن بوده كه به تو آسيبى نرسد براى آنكه جز آنچه موافق تو است نبينى و جز آنچه بدان شاد شوى نشنوى و اگر جز آن را دوست دارى منهم همان را خواهانم كه تو بپسندى و بخواهى فصل ششم آزادى يوزاسف پادشاه باطرافيان خود دستور داد كه بهترين مركب را براى او فراهم سازند و او را سوار كنند و از راه هر منظره زشت و بدى را بر كنار سازند و دسته‌هاى موزيك و خوانندگان را همراه او كنند و او را بدربار بياورند و آزادانه زندگى كند ، يوزاسف بعد از آزادى بسيارى از اوقات سوار ميشد و بگردش ميرفت يك روز بى خبر از راهى كه پاسبانان سابقه نداشتند گذشت و به دو مرد گدا برخورد كه يكى از آنها كه ورم آورده بود و گوشت بدنش آب شده و طراوت رويش رفته و بسيار بد منظر شده بود و ديگرى كورى بود كه عصا كش داشت از مشاهده آنها لرزه بر اندامش