مرگ روشنى ديده ما است گفت چگونه از مرگ نميترسيد و اظهار ميداريد كه فرمان من بشما رسيده است و شما در حال گريز هستيد مگر اين گريز از مرگ نيست ؟ گفتند ما از مرگ نگريزيم بلكه براى آن ميخواهيم بيرون برويم كه اگر در اين جا بمانيم در كشتن خود با تو همراهى كرديم و مسئوليت داريم شاه بر صراحت لهجه آنها تاسف خورد و فورا دستور داد آنها را به آتش سوختند و در كشور خود اعلان كرد كه نساك را بگيرند و آتش بزنند ، پيشوايان بتپرستى اين فرصت را غنيمت شمرده و بدنبال خدا پرستان افتادند و بسيارى از آنها گرفتند و آتش زدند و از اين رو است كه سوختن با آتش در هند يك روش و قانون عمومى شده است و تا كنون باقى است و در همهء كشور تنى چند از نساك باقى ماندند كه نخواستند از آنجا بيرون شده باشند و اين عده هم خود را پنهان كردند و در نظر داشتند وسيله هدايت كسانى باشند كه محرمانه با آنها آشنا شود
فصل پنجم دوران زندانى و محصورى پسر پادشاه
پسر پادشاه بهترين پرورش را يافت و در جسم و عقل و رأى و دانش پيشرفت خوبى كرد ولى چيزى از مرگ و زوال و فناء دنيا به او آموخته نشد همان آداب دنيادارى و رعيت پرورى شاهان را به او آموختند و اين پسر در دانش و حفظ نزد مردم اعجوبه زمان بشمار ميرفت پدرش نميدانست از اين استعداد فوق العاده و پيشرفت علمى پسرش شاد باشد يا نه زيرا ميترسيد كه اين وفور استعداد او را بدان مرحله اى برساند كه ستاره شناس معروف در باره او گفته بود و علو همت او را به اين دنياى فانى قانع نكند چون اين پسر به هوش آمد و دريافت كه او را در يك شهرى بازداشت كردهاند و نميگذارند بطور آزاد بيرون رود با مردم آشنا شود و سخنهاى آنها را بشنود و فهميد كه از او نگهدارى ميكنند در شك افتاد ولى خود را قانع كرد و در دل گفت اينها خيرخواه منند و صلاح مرا
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 278
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٧٨