گستراند و صبحش بر خاك سياه نشاند . بامدادان ساز و آوازش فراهم كند و شامگاهان نوحه خوانان بر نعش او گمارد . شامش همنشين خاندانش شيرين دارد و صبحش آنها را بدورى از وى برگمارد . بامدادش بوى عنبرين كند و شامش بوى گند از وى پراكنده سازد . هر آن منتظر سيلى قهر او است و دمى از فتنه و بلاى او در امان نيست . در شام از داستانهاى شيرين و شگفت انگيزش بهره مند است و دستش پر از شكر و قند و فردايش تهى دست و چشم بسته آنچه بوده است از دست رفته و برباد شده و هر كس مرده است مرده . هر ساعت يار نوينى گزيند و دست به گردن ديگرى اندازد . هر زمانى در خانه خود همنشينى نشاند و نيم خورده مردمى را به ديگران خوراند . اراذل را جانشين افاضل كند و بدكاران را بجاى نيكان نشاند ؛ مردمى را از تنگى بفراوانى كشاند و از پيادگى بسوارى و از تنگدستى بتوانگرى و از سختى بارزانى و از بدبختى بخوشى و آرامش و بمحض آنكه انگشتى بدان فرو بردند كار وارونه سازد نعمت را از آنها بربايد و توان آنها را ببرد و ببدترين تنگى و درويشى و قحطى دچارشان كند .
ملكا - تو مرا متهم كردى كه اهل خود را ضايع كردم واگذاردم خير ؟ من آنها را رها نكردم بلكه به آنها پيوستم و از ديگران رستم من در دوران گذشته با چشم بسته و جادو شده نگاه مىكردم و خويشان را از بيگانگان و دوستان را از دشمنان نميشناختم . چون جادويم بر طرف كردم و با چشم درست و باز نگريستم دشمن و دوست و خويش و بيگانه بر من روشن شد و ديدم آنها را كه خاندان و خويشان و برادران و ياران مىپنداشتم درندگان خطرناكند و هم و همتى ندارند جز آن كه مرا بخورند و مرا وسيله خوردن ديگران كنند و هر كدام به اندازه توانائى از من بهره ميبردند يكى
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٧١