ملك گفت گناهى كه بر خود كردى نزد من بزرگترين گناهان است كسى از رعاياى من حق ندارد خود را هلاك كند و من از او صرف نظر كنم تو خود را هلاك كنى مثل اينست كه يكى از اهل كشور مرا كه مسئول حفظ او هستم هلاك كردى و از تو بازخواست ميكنم ناسك - پادشاها تو نبايد بىدليل بر عليه من حكم كنى و دليل قاضى لازم دارد و كسى در مردم نيست كه بتواند بر تو قضاوت كند ، لكن در وجود خودت قاضيانى هستند كه من بقضاوت برخى از آنها راضى هستم و از قضاوت ديگران نگرانم ملك - آن قاضيان كيانند ؟
ناسك - آنكه من بقضاوت او راضيم عقل تو است و آن كه از قضاوت او نگرانم هواى نفس تو است ملك - هر چه خواهى بگو و راست گزارش بده كه از كى اين عقيده را پيدا كردى و چه كسى تو را از راه بدر برده است ؟
ناسك - گزارش من اينست كه در جوانى سخنى شنيدم كه بدلم جا كرد و چون دانه اى كه بكارند سبز شد و نمو كرد تا درختى شد و بارى آورد كه مىبينى . من شنيدم كسى ميگفت آدم نادان ناچيز را چيز حساب مىكند و چيز را ناچيز كسى كه ناچيز را وانگذارد به آنچه حقيقت دارد نميرسد و تا كسى حقيقت را نبيند ناچيز را از دست نميدهد آنچه حقيقت دارد آخرتست و آنچه ناچيز و بىحقيقت است دنيا است ، من اين سخن را پسنديدم چون ديدم زندگى دنيا مرگست و غناى آن فقر است و خوشيش ناخوشى است و تندرستيش بيماريست و توانش ناتوانيست و عزتش ذلت است چون كه زندگى در دنيا
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 268
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٦٨