تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
و پسرى نمياورد ، در كشور او پيش از آن كه وى بسلطنت رسد دين رواج يافته بود و اهل دين فراوان شده بودند ، شيطان دشمن دين و دينداران را به نظر او جلوه داد و از پيشروى دين براى سلطنت خود حس خطر كرد و اهل دين را در فشار گذاشت و آنها را از خود دور كرد و بتپرستان را مورد عنايت خود قرار داد و براى آنها بتهاى طلا و نقره ساخت و آنها را محترم نمود و براى بتهاى آنها سجده كرد چون مردم چنين ديدند بپرستش بتها شتافتند و دينداران را خوار شمردند يك روز اين پادشاه احوال يكى از مردان همشهرى و مورد عنايت و صاحب مقامان دربار خود را پرسيد و ميخواست او را بكارى وادارد و به او بخشش و احترام كند ، به او گفتند پادشاها او دنيا را رها كرده و به زاهدان پيوسته اين گزارش به او گران آمد و فرستاد او را آوردند و چون او را در لباس اهل زهد و رياضت ديد به او بد گفت و تندى كرد گفت در صورتى كه تو از چاكران آستان من و از رجال كشور و اشراف مملكت منى خود را رسوا كردى و خاندان و مالت را ضايع نمودى و دنبال زيانكاران و بيكاران را گرفتى تا خنده دار و ضرب المثل شدى ، من تو را براى كارهاى مهم كشور و كمك در پيشامدهاى مهم آماده كرده بودم در پاسخ او گفت پادشاها اگر من به تو حقى ندارم عقل تو بر تو حقى دارد ، بدون غضب گفته مرا گوش كن و پس از فهم و وارسى بهر چه خواهى فرمان كن زيرا غضب دشمن عقل است و ميان فهم و صاحبش حائل مىشود پادشاه گفت هر چه خواهى بگو ، ناسك گفت تو مرا سرزنش ميكنى كه بر خود گناهى كردم يا بر تو سابقه گناهى دارم
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 267 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى