تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
چون به صد و بيست سال رسيد اين شعر را سرود 1 - من روزگارى زنده بودم پيش از آن كه تباهى آيد - كاش اين جان لجباز من هميشه و جاويد بود چون به صد و چهل رسيد اين شعر را سرود 1 - من از زندگانى و درازى آن دلتنگ شدم و از اين كه مردم مىپرسند حال لبيد چطور است 2 - يك قهرمانى كه هرگز مغلوب نشود و بر مردان غالب آيد كه آن روزگار دراز و دائم و دنباله دار است 3 - يك روز است كه بر سر من ميگذرد و يك شب ولى اين هر دو پى در پى ميروند و برميگردند چون مرگش رسيد بپسرش گفت پسر جانم پدرت نمرده است بلكه فانى شده ، چون پدرت جان داد چشمانش را ببند و بسوى قبله اش بكش و در جامه اش او را بپيچ و من خود هم ندانم كه زنى بر او جيغ زند يا كسى بر او بگريد و آن سفره مهمانى كه من ترتيب ميدادم بساز و خوب بساز و آن را ببر به مسجد خود و براى كسانى كه سر آن سفره بر من وارد ميشدند چون امام جماعت سلام نماز را گفت آن سفره را براى آنها بگستران تا بخورند و چون فارغ شدند بگو اكنون بر سر جنازه برادر خود لبيد بن ربيعه حاضر شويد كه خداى عز و جل جانش را گرفته سپس اين شعر را سرود 1 - چون پدرت را به خاك سپردى روى او چوب و گل بريز