تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
اسلام آورد و بعد از پيغمبر هم زنده ماند تا در ايام تسلط معاويه بر او وارد شد ، معاويه به او گفت اى عبيد به من بگو چه ديدى و چه شنيدى و كه را درك كردى ؟ و روزگار را چگونه ديدى ؟ گفت راجع بروزگار كه هر شبى را چون شب گذشته ديدم و هر روزى را چون روز گذشته نوزادى به دنيا آيد و زنده اى از دنيا بيرون رود اهل هر زمانى از دوره خود بد گويند و كسى را ديدم كه هزار سال زندگانى كرده بود و براى من از كسى حديث ميكرد كه او دو هزار سال زنده بوده اما راجع به آنچه شنيدم ، يكى از پادشاهان حمير براى من نقل كرد كه يكى از پادشاهان مقتدر تبابعه را ذو سرح ميگفتند در دوره جوانى بپادشاهى رسيد و در اهل كشورش خوش رفتارى داشت و با سخاوت و مطاع بود و هفتصد سال سلطنت كرد و بسيارى از اوقات با مخصوصان خود به شكار و تفريح ميرفت يك روز كه بتفريح رفته بود به دو مار رسيد كه يكى از آنها چون سيم سفيد بود و ديگرى چون ذغال سياه و با هم در جنگ بودند و آن سياه بر سفيد زور بود و نزديك بود او را بكشد پادشاه دستور داد آن مار سياه را كشتند و آن مار سفيد را برداشتند و سرچشمه آبى زير سايه درخت آوردند و دستور داد آب بر او پاشيدند و نوشانيدند تا به هوش آمد و بپاخاست و او را رها كرد آن مار به راه خود رفت و آن شاه روز خود را در شكار و تفريح گذرانيد و چون شب بمنزلش برگشت و در محل خصوصى خود كه حاجب و دربانى هم به آنجا راه نداشت بر تخت خود استراحت گرد بناگاه ديد جوانى دو لنگه در اطاق را گرفته است و جوانى و زيبائى او بحديست كه نتوان توصيف كرد آن جوان بشاه سلام كرد ولى او بسيار ترسيد و گفت نو كيستى و كى به تو اجازه داد كه در اين جا نزد من بيائى كه حاجب و دربان هم در آن