تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
چون نظرش به من افتاد گفت اى ابو الدنيا در مدينه چه خبر است ؟ گفتم اين نامه امير المؤمنين عثمانست آن را گرفت و خواند ، اين شعر در آن نوشته بود . اگر من خوردنيم تو خورنده من باش ، و گر نه پيش از آنكه پاره پاره شوم مرا درياب چون آن را خواند فرمود زود زود بيا و در همان ساعت كه عثمان كشته شد وارد مدينه گرديد و بباغ بنى النجار رفت و مردم جاى او را فهميدند و دوان دوان نزد او آمدند با آنكه قصد داشتند با طلحه بيعت كنند ولى چون او را ديدند مانند گوسفندى كه گرگ به او زده دور او جمع شدند و طلحه با او بيعت كرد و سپس زبير و سپس مهاجر و انصار ، من با آن حضرت اقامت گزيدم و او را خدمت كردم و با او در جبهه جمل و صفين حاضر شدم گفت من ميان دو صف سمت راستش ايستاده بودم كه تازيانه از دستش به زمين افتاد من خم شدم و آن را برداشتم به او دادم و لگام اسبش آهن طوقه دارى بود سر خود را بلند كرد اين شكست را بر سر من وارد كرد كه در بالاى ابروى من است ، امير المؤمنين مرا خواست بر آن آب دهان انداخت و قدرى خاك بر آن پاشيد به خدا من ديگر دردى و سوزشى حس نكردم سپس با او بودم تا شهيد شد و در خدمت حسن بن على در آمدم تا در ساباط مدائن ضربت خورد و با او در مدينه اقامت كردم و او را و حسين ( ع ) را خدمت ميكردم تا امام حسن ( ع ) وفات كرد بوسيله زهرى كه جعده بنت اشعث بن قيس كندى به او خورانيد بدسيسه معاويه سپس با امام حسين ( ع ) بيرون شدم و در وقعه كربلا حضور داشتم و آن حضرت شهيد شد و من براى حفظ دين خود از دست بنى اميه گريختم و اكنون در مغرب اقامت كردم و منتظر خروج مهدى و عيسى بن مريم عليهما السلام هستم
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 230 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى