راه ندارد ؟ ! ! ! آن جوان گفت اى پادشاه نترس من از جنس انسان نيستم من جوانى جنى هستم آمدم تو را در برابر احسانى كه به من كردى پاداش دهم پادشاه گفت من به تو چه احسانى كردم ؟
گفت من همان مارى هستم كه امروز تو مرا احيا ، كردى و آن مار سياهى كه كشتى يكى از غلامان من بود كه تمرد كرده بود و او چند تن از خاندان مرا كه تنها غافلگير كرده بود كشته بود تو دشمن مرا كشتى و مرا زنده كردى و من آمدم بشما پاداش بدهم و ما اى پادشاه جن هستيم و الجن نيستيم پادشاه از او پرسيد فرق ميان جن و الجن چيست ؟
در اينجا حديث در آن اصلى كه من از روى آن نوشتم قطع شده است و دنباله اش در آن جا مذكور نيست
باب پنجاه و هفتم حديث ربيع بن ضبع فزارى
محمد بن حسن گويد ابن دريد ازدى عمانى جميع اخبار و كتبى كه تصنيف كرده بود براى من روايت كرد و در ضمن اخبار او اين داستان بود گويد :
چون مردم بدربار عبد الملك بن مروان بار يافتند در ميان آنان ربيع بن ضبع فزارى وارد شد و او يكى از معمرين دوران خود بود و پسر پسرش وهب بن عبد الله بن ربيع كه پيره مردى فرسوده بود با وى بود كه ابروانش روى دو چشمش ريخته بود و آنها را با دستمالى بسته بود چون دربانان او را ديدند و روى حساب سن بمردم اجازه ورود ميدادند به او گفتند وارد شو ، در حالى كه تكيه بعصا زده بود و ريشش روى زانويش ريخته بود وارد شد چون نظر عبد الملك به او افتاد براى او رقت كرد و گفت اى پيره