تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
مرد بنشين بعرض رسانيد كه آيا پيره مرد بنشيند و جدش پشت در معطل باشد عبد الملك گفت معلوم مىشود تو از اولاد ربيع بن ضبيع هستى گفت آرى من وهب بن عبد الله بن ربيعم عبد الملك بدربان گفت برو و ربيع را وارد كن دربان بيرون آمد و او را نشناخت تا فرياد زد ربيع كجا است گفت منم برخاست و دويد و چون وارد بر عبد الملك شد سلام داد ، عبد الملك بنديمانش گفت واى بر شما او از نوه خود جوانتر است اى ربيع به من بگو چند سال عمر كردى و در عمر خود چه حوادثى ديدى ؟ گفت همانا منم كه گفته‌ام اين شعر را آهاى اين منم كه اميد و آرزوى زندگى جاويد دارم و بتحقيق ، عمر و مولد من آبادى حجر را درك كرده است « 1 » منم امرأ القيس كه آن را شنيدى ، هيهات هيهات كه عمرم بدراز كشيد عبد الملك گفت من كودك بودم كه اين شعر تو براى من روايت شد گفت من باز هم شعرى گفته‌ام هر گاه جوان دويست سال عمر كند بتحقيق لذت و بهاى زندگانى از دست رفته است عبد الملك گفت من بچه بودم كه اين شعر برايم روايت شد اى ربيع بخت بلندى داشتى زندگانى خود را براى من شرح بده گفت من دويست سال در دوران فترة ميان عيسى و محمد زندگانى كردم و يك صد و بيست سال در دوران جاهليت زيستم و شصت سال هم در مسلمانى بسر بردم گفت مرا از آن جوانان
هامش
« 1 » حجر شهر يمامه بوده است و نام محلى است در بلاد بنى عقيل
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 234 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى