جواب پدرم را به او داد او دلو آب را به من داد و گفت بنوش من نوشيدم ، گفت بر تو گوارا باد تو به زودى على بن ابى طالب را ديدار خواهى كرد اى پسر به او خبر بده و بگو خضر و الياس به تو سلام ميرسانند و تو زنده ميمانى تا آنكه مهدى و عيسى بن مريم عليهما السلام را درك كنى و چون آنها را ديدار كردى سلام ما را به آنها برسان سپس گفتند اين دو كس با تو چه نسبتى دارند ؟ گفتم پدر و عموى من هستند ، گفتند اما عمويت به مكه نميرسد ولى تو با پدرت به مكه مىرسيد و پدرت ميميرد و تو زنده ميمانى و پيغمبر را درك نميكنيد زيرا مرگش نزديك است سپس از ما گذشتند و به خدا ندانستيم به آسمان رفتند يا زمين و نگاه كرديم نه چاهى بود و نه چشمه اى و نه آبى و با تعجب گذشتيم و راه طى كرديم تا رسيديم بنجران و عمويم در آنجا بيمار شد و مرد و من و پدرم حج خود را تمام كرديم و بمدينه رسيديم ، در آنجا پدرم بيمار شد و مرد و مرا بعلى بن ابى طالب ( ع ) سپرد او مرا گرفت و سرپرستى كرد و در خدمت او بودم تا ابى بكر و عمر و عثمان درگذشتند و ايام خلافت او منقضى شد و ابن ملجم آن حضرت را شهيد كرد .
يادآور شد كه چون عثمان بن عفان در خانه اش محاصره شد مرا خواست يك نامه با اسب تند رفتارى به من داد و گفت برو نزد على بن ابى طالب ( ع ) و آن حضرت در نخلستانهاى ينتبع بسر ميبرد و در مدينه نبود ، من نامه را گرفتم و رفتم تا چون به جائى رسيدم كه آن را جدار ابى عبايه ميگفتند قرآنى بگوشم رسيد و چون متوجه شدم على بن ابى طالب را ديدم كه از ينبع مىآيد و اين آيه را تلاوت مىكند ( در سوره مؤمنون آيه 115 ) آيا گمان بريد كه ما شما را بيهوده آفريديم و شما بما باز نميگرديد ؟
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 229
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٢٩