مدينة الرسول شدم و بكاروان مصريان كه محمد بن على ما ذرانى همراه آن با مردى از اهل مغرب برخورد كردم و گفته شد كه او مردى از اصحاب رسول خدا را ديدار كرده و مردم گرد او را گرفتند و دست بسر و بار او ميكشيدند و ازدحام كردند و نزديك بود او را خفه كنند ، عمويم ابو القاسم طاهر بن يحيى دستور به جوانان و غلامانش داد تا مردم را از دورش برانند و عمل كردند و او را به خانه ابو سهيل لطفى بردند كه عمويم در آن منزل كرده بود او را وارد كردند و بمردم اجازه داد براى ديدار وارد شوند همراه او پنج نفر بودند و ميگفتند اينها اولاد اولاد او هستند و در ميان آنها پيره مردى بود كه هشتاد و چند سال سال داشت از او در باره وى پرسيديم گفت اين پسر پسر من است و ديگرى هفتاد سال داشت گفت اين هم نبيره من است و دو نفر ديگر شصت و پنجاه سال داشتيد و يكى هم هفده سال داشت و گفت اين پسر نواده منست و از او كوچكتر نداشتند و اگر تو خود او را ميديدى ميگفتى سى تا چهل سال دارد سر و ريشش هنوز سياه بود و به صورت جوان لاغر اندامى گندم گون و ميانه بالا و تنك ريش بود ابو محمد علوى گويد نام اين مرد على بن عثمان بن خطاب بن مزيد بود و همه آنچه را از او نوشتيم براى ما حديث گفت و از لفظ او شنيديم و ديديم كه موى زير گلويش وقت سيرى سياه بود و چون گرسنه شد سفيد گرديد و چون از طعام سير شد باز سياه شد ابو محمد علوى گويد اگر نه بود كه جمعى از اهل مدينه از سادات و حجاج و از اهل بغداد و ديگران از اهل بلاد آنچه را من از او نقل كنم نشنيده بودند و روايت نميكردند منهم از او روايت نميكردم و من هم در مدينه از او حديث شنيدم و هم در مكه در دار السهمين كه معروف به مكتريه است و آن خانه على بن
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 227
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٢٧