تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
در اين موقع غايب بود و مشغول جستجو بود ما يك ساعت كوشش كرديم و گشتيم كه آن نهر را پيدا كنيم و بدان راه نيافتيم و خدام مرا تكذيب كردند و گفتند تو راست نميگوئى و چون بر سر بنه برگشتيم و پدرم هم برگشت و داستان را به او گفتم گفت اى پسرجان آنچه مرا باينجا آورد و بتحمل خطر واداشت براى خاطر اين نهر بود و مرا روزى نشد و تو را روزى بود و عمر تو آنقدر طولانى شود كه از زندگانى افسرده شوى و ما كوچ كرديم و برگشتيم به وطن و شهر خود و پدرم چند سالى بعد از آن زنده بود و مرد و چون عمر من بحدود سى سال رسيد و خبر وفات پيغمبر و دو خليفه بعد از او را شنيديم من براى حج بيرون آمدم و آخر روزگار عثمان را درك كردم و دلم از ميان همه اصحاب پيغمبر شيفته على بن ابى طالب ( ع ) گرديد و با او اقامت كردم و به خدمت او در آمدم و در وقائع او در ركاب او بودم و در جنك صفين از مركبش اين شكست بسر من رسيد و با او بودم تا درگذشت و بعد از او اولاد و خانواده اش به من اصرار كردند كه با آنها بمانم من نماندم با آنها و به شهر برگشتم و در روزگار بنى مروان براى حج بيرون شدم و با همشهريانم برگشتم و ديگر تا كنون سفرى نكردم مگر براى آنكه ملوك مغرب زمين از نظر ديدار من مرا احضار كرده‌اند تا مرا به بينند و از سبب طول عمر من بپرسند و از مشاهدات من خبر گيرند و آرزو داشتم و دلم ميخواست يك بار ديگر به حج آيم و اين نوه و نبيره هائى كه ملاحظه ميكنيد اطراف من هستند مرا با خود به حج آوردند و گفت تا كنون دو يا سه بار دندانهاى من ريخته است ما از او خواهش كرديم كه آنچه را از زبان امير المؤمنين ( ع ) شنيده است براى ما روايت كند ، گفت من آن روزها كه در خدمت امير المؤمنين بودم و اصحاب و ياران فراوان داشت از شدت شوق و