تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
خدمتكار چابك و عدهء شتران تنومند آبكش و توشه كش و من در آن روز سيزده ساله بودم ما را برد تا بسرحد ظلمات رسيديم و درون ظلمات وارد شديم و شش شبانه روز در آن پيش رفتيم و ميان شب و روز همين اندازه فرق ميگذاشتيم كه روز قدرى روشنتر بود و تاريكيش از شب كمتر ميشد ، ما در ميان كوهها و واديها و تلهائى بار انداختيم و پدرم در اين بقعه بجستجوى نهر آب زندگانى بود ، زيرا در كتب يافته بود كه مجراى آن نهر در اينجا است ، در آنجا مانديم تا آب تمام شد و از شتران خود سيراب ميشديم و اگر شتران ما لبون نبودند از عطش تلف شده بوديم پدرم در اطراف آنجا متصل براى جستن نهر گردش ميكرد و بما دستور داده بود كه آتش افروزيم تا بر اثر آن رهبرى شود و برگردد بسوى ما مدت پنج روز در آن مكان مانديم و پدرم دنبال نهر گشت و آن را نجست و چون نوميد شد بناچار قصد برگشت كرد براى ترس از هلاكت چون كه آب و توشه تمام شده بود و خدمتكاران ما هم بتنگ آمده بودند و بر جان خود مىترسيدند و بپدرم دنبال نهر گشت و آن را نجست و چون نوميد شد بناچار قصد برگشت كرد براى ترس از هلاكت چون كه آب و توشه تمام شده بود و خدمتكاران ما هم بتنگ آمده بودند و بر جان خود مىترسيدند و بپدرم اصرار داشتند كه از ظلمات بيرون شوند ولى من يك روز از ميان بنه بيرون آمدم براى قضاى حاجت و به اندازه يك تير پرتاب دور شدم و بيك نهر آب سفيد خوشگوار و خوشمزه اى رسيدم كه نه بسيار بزرك بود و نه بسيار كوچك و به نرمى روان بود من نزديك شدم و دو سه كف از آن نوشيدم و ديدم بسيار سرد و خوشگوار است و شتابانه سر بنه برگشتم و بخدام خبر دادم كه من آب پيدا كردم آنها هر چه مشك و ادوات داشتند برداشتند و آوردند كه پر از آب كنند و من نميدانستم كه پدرم دنبال اين نهر ميگردد و من بسيار از وجود اين نهر خرسند بودم چون آب ما تمام شده بود و پدرم هم