مردى ديديم كه هنوز موى سر و ريشش سياه بود و چون مشك پوسيده اى شده بود و اطرافش جمعى از فرزندان و نوه و نبيره او بودند و مشايخى از همشهريانش و گفتند ما از مغرب بسيار دوريم كه آن را باهره عليا خوانند و همهء آن مشايخ گواهى دادند كه ما از پدران خود شنيديم كه از پدران و اجداد خود حكايت ميكردند كه اين شيخ معروف به ابو الدنياى معمر را ديدار كردهاند و نامش على بن عثمان بن خطاب بن مرة بن مزيد است و گفتند از قبيله همدان است و اصلا از صعيد يمن است ما به او گفتيم تو على بن ابى طالب را ديدى دست بلند كرد و بكمك دست ابروانش را كه روى چشمانش ريخته بود بالا كرد و چشمان خود را گشود و مانند دو چراغ ميدرخشيدند و گفت من با اين دو چشم او را ديدم و خدمتكار او بودم و در جنك صفين در ركاب او بودم و اين شكست اثر مركب على عليه السلام و ما ديديم كه برابر وى راستش از آن هويدا است و آن جمعى كه از مشايخ مغرب و نوهها و نبيره هايش كه اطراف او بودند به طول عمر او شهادت دادند و گفتند از وقتى به دنيا آمدند او را به همين حال ديدند و از پدران و اجداد خود هم همين معنا را شنيدند سپس ما با او آغاز سخن كرديم و از داستان او و حال و سبب طول عمرش پرسش كرديم و ديديم عقلش بجا است هر چه به او گفته شود ميفهمد و با كمال عقل و شعور جواب ميدهد گفت پدرى داشته كه كتابهاى قديمى را خوانده بود و در آن ذكر چشمه آب حيات را ديده بود كه در ظلمات جاريست و هر كس از آن بنوشد عمرش طولانى شود حرص او را بدخول در ظلمات وادار كرد بار و بست و آنچه ميتوانست و كفايت او را ميكرد توشه برگرفت و مرا هم با خود برداشت و دو تن
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 221
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٢٢١