تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
3 - ابن عمر گويد يك روز رسول خدا ( ص ) نماز بامداد را با اصحابش خواند و با اصحابش برخاست و آمد در مدينه بدر خانه اى رسيد در را زد و زنى بيرون آمد و عرضكرد يا ابو القاسم چه ميخواهى ؟ فرمود اى مادر عبد الله براى من از عبد الله اجازه بگير ، عرضكرد يا ابو القاسم با عبد الله چه كار دارى ؟ به خدا او عقل خود را از دست داده و در جامه خود ميشاشد و از من كار زشتى را ميخواهد ، فرمود براى من از او اجازه بگير ، عرضكرد بر عهده خودت ؟ فرمود آرى ، عرضكرد وارد شو حضرت وارد شد و او در قطيفه اى بود و همهمه اى داشت مادرش گفت خاموش باش و مؤدب بنشين اين محمد است كه بديدار تو آمده است ، خاموش شد و نشست و سپس رو به پيغمبر كرد و گفت چه بود براى اين مادرم كه خدايش لعنت كند اگر مرا ميگذاشت ميگفتم كه اين همان پيغمبر آخر الزمان است يا نه ؟ پيغمبر به او گفت : چه مىبينى ؟ من حقى مىبينم و باطلى و تختى مىبينم بر روى آب بگو اشهد ان لا إله الا الله و گواهى بده كه من رسول خدايم بلكه من تو بگو اشهد ان لا إله الا الله بگو كه من رسول خدايم خدا تو را سزاوارتر به رسالت از من ندانسته است .