تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
دجال صائد بن صائد است بدبخت كسى است كه او را تصديق كند و خوشبخت آنست كه او را تكذيب كند از شهرى برآيد كه آن را اصفهان نامند از دهى كه آن را يهوديه گويند ، چشم راستش ممسوح است و چشم ديگرش در پيشانى است و مانند ستاره صبح ميدرخشد ، در آن قطعه خونى است گويا ممزوج با خونست ، ميان دو چشمش نوشته است اين كافر است هر خواننده و بيسواد آن را ميخواند در درياها فرود مىشود و آفتاب با او ميگردد و جلوش كوهى از دود است و عقبش كوه سپيديست كه مردم تصور كنند نانست در زمان قحطى سختى خروج كند بر خر سپيدى سوار است ، هر گام خرش يك ميل است و زمين آبگاه بآبگاه زير پايش نورديده شود و بر آبى نگذرد جز آنكه فرو رود تا روز قيامت بآوازى كه همه جن و انس از مشرق تا مغرب بشنوند فرياد كند : اى دوستان من نزد من آئيد منم آنكه آفريدم و درست كردم و تقدير كردم و رهبرى نمودم ، منم پروردگار والاى شما دشمن خدا دروغ ميگويد او يك چشم است غذا مىخورد و در بازارها راه ميرود براستى پروردگار شما نه يك چشم است نه راه ميرود و نه زوال دارد و برتر است خدا از اين اوصاف برترى بزرگى هلا بيشتر پيروانش در آن روز زنازادگانند و صاحبان پوستينهاى سبز ، خدا او را در شام بكشد بر سر گردنه اى كه آن را افيق نامند و سه ساعت از روز جمعه گذشته باشد بدست كسى كه مسيح عيسى بن مريم پشت سرش نماز بخواند هلا بعد از آن طامه كبرى باشد عرضكرديم آن ديگر چيست يا امير المؤمنين ؟ فرمود دابة الارض است كه از كوه صفا برآيد و انگشتر سليمان و عصاى موسى با او باشد آن انگشتر را به روى هر مؤمنى گذارد نقش گيرد اين مؤمن است حقا و به روى هر كافرى گزارد نقش