تو اولاد نخواستم « 1 » سپس مسافرت كردم و برگشتم و پسرى زائيده بود من او را منكر نشدم مخارج و اجرت او را قطع نكردم ، من مزرعه اى دارم كه پيش از آنكه اين زن را بگيرم آن را مورد وصايا و سهم اولادم قرار دادم و شرط كردهام كه تا زندهام كم كردن و زياد كردنش باخودم باشد اكنون اين فرزند را زائيده و در وقف مؤبد پيش وارد نيست ، من وصيت كردم كه اگر مردم تا صغير است خرج او را بدهند و چون كبير شد از مجموع اين مزرعه دويست اشرفى به او بدهند و ديگر براى او و نسلش بعد از دريافت اين مبلغ حقى در وقف نباشد اكنون رأى شما را اعزك الله در موضوع اين فرزند براى ارشاد خود خواستارم و امتثال مينمايم و التماس دعا براى عافيت و خير دنيا و آخرت دارم جواب : مرديكه كنيز را بر خود حلال كرده و با او شرط كرده كه فرزندش را نخواهد و پاك است آن خدائى كه در قدرت خود شريكى ندارد اين شرط با كنيز شرط بر خدا است عز و جل اين شرط تحت اختيار نيست و از وجود فرزند بطور اطمينان نميشود جلوگيرى كرد و با اينكه اين شرط را كرده و ترديدى در ميان آمده و موعد و مدتى كه در آن فرزند آمده است معين نيست تا آنكه به اين قرينه وضع او معلوم شود در اين صورت نمىتوان از الحاق فرزندى بيزارى جست و بر كنار شد و اما راجع باينكه وصيت كند دويست دينار به او بدهند و خودش و نسلش حقى بوقف نداشته باشند اختيار با او است و مال مال او است و هر چه خواسته عمل كرده است ابو الحسن گويد چون حساب دقيق كردند فرزند روى حساب صحيح به دنيا آمده بود گويد در نسخهء ابو الحسن همدانى يافتم « نامه شما » ( تبارك الله ) به من رسيد و نامه اى كه فرستاده بوديد
هامش
« 1 » اين نخواستن اولاد كنايه از عمليه بوده كه با آن معمولا اولاد نميشود مانند آنكه نطفه را بيرون ريزد و عزل كند يا وضع ديگرى چون دخول از دبر ولى هيچ يك از نظر شرع مانع از الحاق ولد نيست