ناهيد ) بودهاند . بنابراين ، عدهاى طرفدار اشرافيت وبدور از مردم ، وعدهاى وارسته ومردمى شمرده مىشدهاند ؛ يا اينكه عدهاى بكار سياست وحكومت مشغول بوده ، وعدّهاى ديگر بدور از حكومت وسياست به تربيت طلاب وتدريس وتحقيق ونگهبانى از حكمت وعلوم وفنون مىپرداختهاند .
امّا آنچه را كه بايستى يك أصل اساسى نظري در حكمت إيراني دانست وبه نظر مىرسد حتى كساني كه در عمل بكار سياست آلوده نبودند ، نيز آن را در عقيدة پذيرا بودند ، أصل « حكومت حكيمان » بود كه بعدها در آثار سقراط وأفلاطون - وپيش از آنها در نزد فيثاغوريان وحكماى ايونى ديده شد . با اين تفاوت كه اين أصل در إيران با أصل اختصاص حق سلطنت به نژاد وتخمهء ويژهاى كه خود طبقهاى - به نام طبقهء شاهان - را بوجود آورده بود ، در تعارض بود .
مثلا زردشت حكومت را حق گشتاسب واسفنديار مىدانست وديگر مغان همه در كنار شاهان به رايزنى وخدمت مشغول بودند . از اين رو ، معناى حكومت حكيمان ( همان مغان ) اين شده بود كه حكومتى پنهانى وپشت پرده داشته باشند وبر پادشاهان حكومت كنند ؛ همچنان كه ، جز در چند مورد روشن ، در بيشتر نقاط تاريخ باستان تا پيش از اسلام بر همين منوال بوده است ، اگرچه گاهى نيز اين تعارض آشكار مىشد وصحنهء سياست ، به عرصهء پيكار بدل مىگشت ، همچنان كه وقائع مغكشى در تاريخ إيران باستان آمده است .
موضوع « حكومت حقّه » يا حكومت حكيمان مسئلهاى است كه هرگز از حكمت عملي - كه تحت عنوان « سياست مدن » از آن بحث مىشده - جدا نبوده است ، وروشن است كه حكمت عملي را نمىتوان ساخته وپرداخته انديشه وابتكار سقراط وأفلاطون دانست ، بلكه اين بخش حكمت نيز همراه حكمت نظري - كه نوعي جهانبينى نزديك به
المظاهر الإلهية في أسرار العلوم الكمالية — صفحة مقدمة 57
مساهمون: صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )
صمقدمة ٥٧