مدارس مسلمانان در صومعهها تأسيس گردد ، وبراي تربيت أستاذ ودانشمند ، عدهاى را به كشورهاى مسلمان گسيل داشت وهمين مدارس ( كه به آنها اسكولا مىگفتند ) بعدها مايهء تأسيس دوره اسكولاستيك گرديد .
دوران پيش وبعد از شارلمانى ( يعنى بين 600 - 1000 م ) را قرون ميانه يا ( وسطا ) نام گذاردهاند كه به دورهء تاريكى مشهور شده است . بتعبير يكى از مورخان اروپايى : « تفكّر در اين پانصد سال به كلى تعطيل بود » . « 1 »
فلسفهاى كه در آن دوران به اروپائيان رسيده بود همان بود كه روحانيون مسيحي از عقائد اوريگنس وآگوستين بدست آورده بودند وعناصر فلسفي آن را حذف نموده وأقانيم سهگانه أب وابن وروح القدس را - كه اقتباسى از « احديت » و « عقل » و « نفس » فلوطينى واشراقي اسكندرانى بود - نگهداشته بودند وتمام مباحث - باصطلاح لاهوت - آنها مسائلي به كلى ميان تهى وبىفايده بود كه بشكل كلام مسيحي ناقص در آمده بود .
تلاش مسيحيان نخستين آن بود كه به مسيحيت ، شكل وصورت فلسفي ( فلسفه اشراقي ) بدهند ، ولى در كليسا ومسيحيت قرون وسطا كوشش بر آن بود كه فلسفه را به رنگ مسيحيت ( تورات وإنجيل ) در آوردند ؛ وهمين دو حركت سبب گرديد كه مسيحيت واقعي شناخته نشود وبدست رؤساى مسيحيت وقت ، أصول موضوعهاى ساخته وپرداخته شد كه بشرى بودند نه إلهي ونه مسيحي .
پارهاى از منطق ارسطوئى وافلوطينى از طريق فورفريوس نيز در ميان علما رواج يافته بود كه چندان آبرو واحترامى نداشت وبا رقيبى مانند أدبيات درگير مبارزه بود . در قرن دهم ميلادي در نزاع ميان منطق وأدبيات ، سرانجام منطق شكست خورد
هامش
( 1 ) مباني فلسفهء غرب ، هالينگ ديل ، ص 115 .