ميان برداشتن آنها ، كلّ از ميان برداشته مىشود ؛ چنانكه به گفتهء بعضي با از ميان برداشتن سطح ، جسم وبا از ميان برداشتن خط ، سطح از ميان برداشته مىشود . بر روىهم بعضي عدد را چنين مىپندارند .
همچنين ماهيت كه تعبير از آن تعريف است جوهر هريك از چيزها ناميده مىشود . در نتيجة جوهر به دو گونه گفته مىشود :
1 - همچون واپسين موضوع كه فراتر از آن به چيز ديگر گفته نمىشود .
2 - آنچه اين چيز موجود در اينجا وجداگانه است . از اين گونه پيكره وصورت هريك از چيزها . . . « 1 »
نمونههاى ديگرى با عبارات گنگ ونامفهوم هست كه اگر فلاسفهاى مانند ابن سينا وفارابى آن را تفسير وتشريح نكرده بودند ، درك شدني نبود ، وشايد يكى از دلايلى كه در اروپا اين فلسفه به آسانى پا نگرفت ونفوذ آن از مسلمانان وپس از تفاسير گسترده آنان در اروپا بود ، همين گنگى مطالب أو بوده است كه مطالعه وسير در آن مانند راه رفتن در راهى پرسنگلاخ است .
ويژگى ديگر أرسطو كه مىتواند پسنديده باشد ، ذهن قانونساز وتواناى أو در طبقه بندى است . اين روش را مىتوان دنباله ومكمّل فن جدل ومقابله با سفسطة ومغالطة دانست ، زيرا با طبقهبندى ومخصوصا اگر به « حصر عقلي » بينجامد كار « حدّ » وتعريف آسانتر مىشود وحوزهء مغالطة وسوء استفاده از « مشتركات » در مفاهيم وألفاظ
هامش
( 1 ) متافيزيك ، أرسطو ، ص 147 ( فارسي ) . براي آشنايان به فلسفه درك مقصود وى - اگرچه با زحمت - ميسر است ، ولى اين امكان درك را بايد از بركت كتب فلسفي قدما دانست كه در اين باره بسيار نوشتهاند ومطلب براي همه معلوم است وگر نه قصور ونقص عبارات أرسطو را نمىتوان انكار كرد ، تا به جايى كه طبق تاريخ ، ابن سينا نيز در درك كامل مطلب فرومانده واز شرح فارابى بهره گرفته ، وفارابى نيز آن را از بركت تفاسير ديگران ( مترجمان كتب أرسطو كه به مطالب مشائى تسلط يافته بودند ) بدست آورده بود .