ذلك شود ؛ « 1 » يعنى بتعبير معروف در فلسفه ؛ بايد فيلسوف به « موجود » « بما أنه موجود » نگاه كند نه « بما أنّه رياضى » ، يا « طبيعي » ومانند اينها . از اين رهگذر است كه فلسفه بالطبع مادر تمام علوم ديگر مىگردد .
بنابراين ، كسى كه جزئىنگر باشد واز ديدگاه ويژگيهاى طبيعي - يا هندسي - أشياء به آنها بنگرد ، يا فقط يك دانشمند به معناى « ساينتيست » غربى (
Scientist
) است يا از بيراهه وبا ابزار وبينش غير فلسفي به فلسفه پرداخته است .
بعضي از تاريخنويسان ، فلسفهء أفلاطون را ايدهآليسم يا خيالپردازانه مىدانند ، وفلسفهء ارسطوئى را واقعگرايى وتحقيق مىخوانند ، وحال آنكه شيوهء علوم طبيعي ورياضى را در فلسفه بكار بردن نمىتوان فلسفه ناميد وستايش أرسطو باين عنوان كه « فكر را از آسمان به زمين آورد » بجا وسنجيده نيست ، زيرا اين كار بيشتر يك اشتباه روشى ( يا متدولوژيك ) است تا يك فلسفهء خالص .
أرسطو را از اين جهت مىتوان با دكارت مقايسه كرد كه در أصل به رياضيات وعلوم طبيعي مايل بود ، ولى براي رسيدن به هدف خود ناچار شد به فلسفه بپردازد ( مانند كسى كه براي رسيدن به منزل خود ناچار باشد از رودخانهاى بگذرد نه اينكه شناگر باشد ) . اين گونه فلسفهپردازان را در حقيقت نمىتوان فيلسوف خواند ، اگرچه هم أرسطو را بزرگترين فيلسوف ودر ميان مسلمانان « معلم اوّل » خواندهاند وهم دكارت را نه فقط فيلسوف كه حتى پايهگذار فلسفه نوين غرب ناميدهاند .
ويژگى منفى ديگر أرسطو كه شايد چندان عموميت نداشته ولى در هر حال در يك حكيم يا دانشمند نكوهشآور است بىتوجهى به واقعيتهاى قابل تجربه خارجي واعتماد كردن به حدس وگمان وفرضيه در مسائل تجربى وعلمي است . يكى از
هامش
( 1 ) الشفاء ، الإلهيّات ، ص 13 ؛ الأسفار الأربعة ، ج 1 ، ص 23 ( فصل اوّل - منهج اوّل - مرحلهء اوّل ) .